محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1028
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ابن اسحاق گويد : « پيمبر با كمان خود چندان تير انداخت كه زه آن ببريد و قتاده كه پيش وى بود آن را بگرفت . در آن روز چشم قتاده آسيب ديد و بر چهره اش افتاد و پيمبر آن را با دست خويش به جا نهاد و از چشم ديگر بهتر شد و تيزبينتر بود . » ابو جعفر گويد : مصعب بن عمير با پرچم در مقابل پيمبر بجنگيد تا كشته شد ، و ابن قميئهء ليثى به او ضربت زد و پنداشت كه پيمبر خداست و پيش قرشيان رفت و گفت : « محمد را كشتم » و چون مصعب كشته شد پيمبر پرچم را به على بن ابى طالب رضى الله عنه داد . حمزة بن عبد المطلب در اثناى جنگ ارطاة بن عبد را كه يكى از پرچمداران قريش بود بكشت . پس از آن سباع بن عبد العزى غبشانى بر او بگذشت و حمزه گفت : « بيا اى كه مادرت چوچوله مىبريد » و چنان بود كه مادر وى كنيز شريق ابن عمرو بن وهب ثقفى در مكه ختنه گر بود و چون به هم رسيدند حمزه ضربتى زد و او را بكشت . وحشى غلام جبير بن مطعم گويد : حمزه را ديدم كه كسان را با شمشير درو مىكرد و چون شترى تيره رنگ به هر چه مىرسيد از پيش برمىداشت و چون سباع بن عبد العزى به او نزديك شد حمزه گفت : « بيا اى كه مادرت چوچوله مىبريد » و ضربتى به او زد كه به سرش نخورد و من زوبين خويش را تكان دادم تا وقتى كه خوب نشانه گرفتم رها كردم كه به سينهء حمزه خورد و از ميان دو پايش درآمد و او آهنگ من كرد اما از پاى درآمد و بيفتاد و من صبر كردم تا بمرد و پيش رفتم و زوبين خويش را برگرفتم و سوى اردوگاه رفتم كه ديگر كارى نداشتم . عاصم بن ثابت بن ابى الافلح ، مسافع بن طلحه و برادرش كلاب بن طلحه را با تير بكشت و سلافه مادر مسافع بيامد و سر او را به دامن گرفت و گفت : « پسر جان كى ترا به