محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1011

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « اينجاست ، درآييد » گويد : و چون درآمديم در اطاق را به روى زن بستيم كه بيم داشتيم مزاحم ما شود و او بانگ زد و حضور ما را خبر داد . ابو رافع بر بستر خويش افتاده بود و با شمشير سوى او حمله برديم و در تاريكى شب از سپيدى او نشانه جستيم كه گويى يك زن قبطى خفته بود و چون زن بانگ زد به روى او شمشير كشيديم اما منع پيمبر را به ياد آورديم و دست از او بداشتيم و اگر منع پيمبر نبود او را كشته بوديم . و چون ابو رافع را با شمشير بزديم عبد الله بن انيس شمشير در شكمش فرو برد و او مىگفت : « بس ، بس ، » گويد : « پس از آن برون آمديم و عبد الله بن عتيك خوب نمىديد و از پله بيفتاد و به سختى آسيب ديد كه او را برداشتيم و سوى نهرى رفتيم و در آن ، جا گرفتيم . آنگاه يهودان آتش افروختند و به هر سو در جستجوى ما رفتند و چون نوميد شدند پيش ابو رافع برگشتند و او را كه جان مىداد در ميان گرفتند . گويد : و ما گفتيم : « چگونه مىتوانيم بدانيم كه دشمن خدا مرده است ؟ » يكى از ما گفت : « برويم ببينيم » و برفت تا ميان مردم درآمد و كسانى از يهودان اطراف ابو رافع بودند و زنش كه چراغ به دست داشت در چهرهء او نظر مىكرد و مىگفت : « به خدا صداى ابن عتيك را شناختم اما باور نكردم و گفتم ابن عتيك كجا و اينجا كجا . » آنگاه سوى ابو رافع رفت كه به دو بنگرد و گفت : « به خدا يهودى مرد . » رفيق ما مىگفت : « هرگز سخنى چنين شيرين نشنيده بودم . » و چون رفيق ما بيامد و ماجرا را بگفت ابن عتيك را برداشتيم و پيش پيمبر رفتيم و خبر قتل دشمن خدا را بگفتيم و به نزد وى اختلاف شد كه كدام يك از ما او را كشته است كه همه مدعى كشتن او بوديم .