محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

991

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مرا به اسلام هدايت كرد و به اين راه كشانيد « آنگاه شهادت حق بگفت . » پيمبر گفت : « مسائل دين را به برادر خويش بياموزيد و قرآن تعليم دهيد و اسير وى را آزاد كنيد » گويد : « و چنان كردند » آنگاه عمير گفت : « اى پيمبر خدا من مىكوشيدم كه نور خداى را خاموش كنم و كسانى را كه بر دين خدا بودند به سختى آزار مىكردم . دوست دارم كه اجازه دهى سوى مكه روم و كسان را سوى خدا و اسلام دعوت كنم شايد خدا هدايتشان كند و گر نه آزارشان كنم . » پيمبر خدا اجازه داد و عمير به مكه رفت . و چنان بود كه وقتى عمير از مكه درآمده بود صفوان به قرشيان مىگفت : « خوشدل باشيد كه همين روزها خبرى مىرسد كه بليهء جنگ بدر را از ياد شما مىبرد . » و از كاروانيان از اخبار صفوان مىپرسيد تا يكى بيامد و خبر آورد كه عمير مسلمان شده و صفوان قسم خورد كه هرگز با وى سخن نكند و كارى براى او نسازد . و چون عمير به مكه رسيد به دعوت اسلام پرداخت و هر كه را مخالفت او مىكرد به سختى آزار مىداد و بسيار كسان به دست وى مسلمان شدند . و چون كار بدر به پايان رسيد خدا عز و جل همهء سورهء انفال را دربارهء آن نازل فرمود . عمر بن خطاب گويد : « به روز بدر كه دو گروه رو به رو شدند خدا مشركان را هزيمت داد و هفتاد كس از آنها كشته شد و هفتاد كس اسير شدند و پيمبر با ابو بكر و على و عمر دربارهء اسيران مشورت كرد . » ابو بكر گفت : « اى پيمبر خدا اينان برادران و اقوام و عشيرهء ما هستند راى من اينست كه از آنها فديه گيرى كه مايهء قوت مسلمانان شود . باشد كه خدا به اسلام