محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
992
تاريخ الطبرى ( فارسي )
هدايتشان كند كه ياران ما شوند . » آنگاه پيمبر گفت : « اى پسر خطاب راى تو چيست ؟ » گفتم : « به خدا راى من چون ابو بكر نيست ، راى من اينست كه فلانى را به من دهى تا گردنش بزنم و برادر حمزه را به او دهى كه گردنش بزند و عقيل را به على دهى تا گردنش بزند تا خدا بداند كه در دل ما نسبت به كافران ملايمت نيست كه اينان سران و سالاران كفر بودهاند . » گويد : « پيمبر رأى ابو بكر را پسنديد و راى مرا نپسنديد و فديه گرفت . » عمر گويد : « روز ديگر پيش پيمبر رفتم كه با ابو بكر نشسته بود و گريه مىكردند و به پيمبر گفتم : به من بگوييد چرا گريه مىكنيد كه اگر چيز گريه آورى باشد بگريم و اگر نباشد از گريهء شما گريه وار كنم . » پيمبر گفت : « به سبب آن فديه كه ياران تو با من گفتند عذاب به شما از اين درخت نزديكتر است . » و به درختى نزديك اشاره كرد و خدا عز و جل اين آيه را نازل كرده بود كه « * ( ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَه أَسْرى حَتَّى يُثْخِنَ في الأَرْضِ تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيا وَالله يُرِيدُ الآخِرَةَ وَالله عَزِيزٌ حَكِيمٌ 8 : 67 ) * . [ 1 ] » يعنى : « پيغمبرى را نسزد كه اسيرانى داشته باشد تا در زمين كشتار بسيار كند شما خواسته دنيا خواهيد و خدا ( براى شما ) پاداش آخرت خواهد كه خدا نيرومند و فرزانه است . » آنگاه غنيمت به مسلمان روا شد و به سال بعد در احد عقوبت كار خويش بديدند و هفتاد كس از ياران پيمبر كشته شد و هفتاد كس اسير شد و دندان وى بشكست و خود بر سروى خورد شد و خون به چهره اش جارى شد و ياران پيمبر فرار كردند و از كوه بالا رفتند و خدا عز و جل اين آيه را نازل فرمود كه
--> [ 1 ] انفال : 68