محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

990

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كه با وى بودند گفت : پيش پيمبر درآييد و بنشينيد و مراقب اين خبيث باشيد كه اطمينان از او نبايد داشت . آنگاه عمير را پيش آورد . و چون پيمبر او را بديد كه عمر بند شمشيرش را گرفته بود ، گفت : « رهايش كن » و به عمير گفت : « پيش بيا » و چون عمير پيش رفت گفت : « روزتان خوش و اين درود مردم جاهليت بود . » پيمبر خدا گفت : « اى عمير ، خدا درودى بهتر از درود تو به ما داده است يعنى سلام كه درود اهل بهشت است . » عمير گفت : « به خدا اى محمد ، من تازه آن را مىشنوم . » پيمبر گفت : « براى چه آمده اى ؟ » عمير گفت : « براى آزادى اين اسير آمده‌ام كه به دست شماست كه دربارهء وى كرم كنيد . » پيمبر گفت : « چرا شمشير آويخته اى ؟ » عمير گفت : « چه شمشيرهاى بدى است كه كارى براى ما نساخت . » پيمبر گفت : « راست بگو براى چه آمده اى ؟ » عمير گفت : « براى آزادى اسير آمده‌ام . » پيمبر گفت : « تو و صفوان بن اميه در حجر نشسته بوديد و كشتگان به چاه افتادهء قريش را ياد كرديد و تو گفتى اگر قرض و نانخور نداشتم مىرفتم و محمد را مىكشتم و صفوان قرض و نانخور ترا به عهده گرفت كه مرا بكشى و خدا ميان من و تو حايل است . » عمير گفت : « شهادت مىدهم كه پيمبر خدايى ، وقتى از آسمان خبر مىدادى ترا تكذيب مىكرديم و نزول وحى را باور نداشتيم ، در اين گفتگو جز من و صفوان كس حضور نداشت و دانم كه خدا آن را به تو خبر داده است ، خدا را سپاس كه