محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

989

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ابن اميه در حجر نشسته بود . عمير بن وهب از شيطانهاى قريش بود و از جمله كسانى بود كه پيمبر و ياران وى را اذيت مىكرده بود و در مكه از او رنج ديده بودند و پسر وى وهب جزو اسيران بدر بود . عمير از كشتگان به چاه افتاده سخن آورد و صفوان گفت : « به خدا پس از آنها زندگى خوش نباشد . » عمير گفت : « راست گفتى به خدا اگر چنين نبود كه قرضى دارم و اداى آن نتوانم و نانخورانى دارم كه از پس خويش بر حال آنها بيمناكم ، سوار مىشدم و سوى محمد مىرفتم و او را مىكشتم كه پسر من پيش آنها اسير است . » صفوان بن اميه فرصت را مناسب شمرد و گفت : « قرض ترا مىدهم و نانخوران ترا به نانخوران خويش ملحق مىكنم و هر چه دارم از آنها دريغ نمىكنم . » عمير گفت : « اين گفتگو را نهان دار . » صفوان گفت : « چنين باشد » پس از آن عمير بگفت تا شمشير او را تيز كنند و به زهر آب دهند و به راه افتاد تا به مدينه رسيد و هنگامى كه عمر بن خطاب و جمعى از مسلمانان در مسجد بودند و از روز بدر سخن داشتند و از فضل خداى عز و جل با مسلمانان و بليهء دشمنان ياد مىكردند ، عمر ديد كه عمير شتر خويش را بر در مسجد خوابانيد و شمشير آويخته بود و گفت : « اين سگ دشمن خدا براى شرى آمده است اين همانست كه روز بدر بر ضد ما تحريك كرد و كس از ما بكشت . » آنگاه عمر پيش پيمبر خدا رفت و گفت : « اى پيمبر اينك دشمن خدا عمير ابن وهب آمده و شمشير آويخته است . » پيمبر گفت : « او را پيش من آر . » عمر برفت و بند شمشير او را كه به گردن آويخته بود بگرفت و با انصاريانى