محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
986
تاريخ الطبرى ( فارسي )
اين جزو شرايط آزادى ابو العاص بود اما در اين باب نه او و نه پيمبر خدا چيزى نگفتند تا حقيقت حال دانسته شود . اما وقتى ابو العاص آزاد شد و سوى مكه رفت پيمبر زيد بن حارثه و يكى از انصار را فرستاد و گفت : « به دره ياجج بمانيد تا زينب بيايد و همراه او سوى مدينه آييد . » و آنها يك ماه يا كمتر پس از بدر روان شدند . و چون ابو العاص به مكه رسيد به زينب گفت : « پيش پدرش برود و او لوازم سفر آماده مىكرد . » زينب گويد : در آن اثنا كه در مكه آماده مىشدم كه پيش پدرم بروم هند دختر عتبه پيش من آمد و گفت : « دختر محمد ! شنيدهام مىخواهى پيش پدرت به روى ؟ » گفتم : « چنين قصدى ندارم » گفت : « دختر عموى من چنين مگوى اگر چيزى يا مالى لازم دارى كه پيش پدر روى به تو مىدهم و از گرفتن دريغ مدار كه آنچه ميان مردان هست ميان زنان نيست . » گويد : به خدا اطمينان يافتم كه آنچه مىگويد عمل مىكند اما از او بيمناك بودم و گفتم : « چنين قصدى ندارم . » و چون دختر پيمبر لوازم سفر آماده كرد كنانة بن ربيع برادر شوهرش شترى به دو داد كه سوار شود و كمان و تيردان خويش را برگرفت و به هنگام روز وى را ببرد و زينب در هودج بود . مردان قريش از رفتن زينب سخن كردند و به تعقيب وى برخاستند و در ذى - طوى به دو رسيدند و نخستين كسان كه رسيدند هبار بن اسود بن مطلب و نافع بن عبد القيس فهرى بودند و هبار زينب را كه در هودج بود با نيزه بترسانيد و چنان كه گفتهاند وى باردار بود و بار بينداخت و برادر شوهرش بر زمين خفت و تيردان بگشود و گفت :