محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
987
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« هر كه به من نزديك شود تيرى در او جاى دهم . » و كسان بازگشتند . آنگاه ابو سفيان و سران قريش پيش وى آمدند و گفتند : « تير مينداز تا با تو سخن كنيم . » و ابن ربيع از تير انداختن دست بداشت و ابو سفيان بيامد و نزد وى بايستاد و گفت : « اين درست نبود كه زن را آشكارا در مقابل مردان برون آوردى تو كه مصيبت و بليهء ما را مىدانى كه از محمد چه كشيدهايم و اگر دختر او را آشكارا از ميان ما ببرى مردم پندارند كه از مصيبت و بليه به ذلت افتادهايم و ضعيف و زبون شدهايم ، ما به نگهداشتن او حاجت نداريم او را بازگردان و چون سر و صدا آرام شد و مردم گفتند كه ما او را پس آوردهايم نهانى او را پيش پدرش ببر . » و ابن ربيع چنان كرد و چون سر و صدا بخفت شبانه زينب را ببرد و به زيد بن حارثه و همراه وى تسليم كرد كه پيش پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم آوردند . ابن اسحاق گويد : ابو العاص در مكه بود و زينب پيش پيمبر در مدينه بود كه اسلام ميان آنها جدايى آورده بود و كمى پيش از فتح مكه ابو العاص به تجارت سوى شام رفت كه مالى داشت و امين اموال قريش بود كه كالا به دو سپرده بودند . و چون از تجارت خويش فراغت يافت و بازگشت ، جماعتى كه پيمبر فرستاده بود به دو برخوردند و مالش را ببردند و او بگريخت ، و چون فرستادگان پيمبر مال وى را پيش پيمبر آوردند ابو العاص در تاريكى شب پيش زينب دختر پيمبر آمد و از او پناه خواست و زينب نيز او را پناه داد كه مال وى را بگيرد . صبحگاهان كه پيمبر برون شد و تكبير گفت و مردم با وى تكبير گفتند زينب از صفهء زنان بانگ زد كه اى مردم ابو العاص بن ربيع را پناه دادهام . و چون پيمبر سلام نماز بگفت روى به مردم كرد و گفت : « آنچه را شنيدم شما نيز شنيديد ؟ » گفتند : « آرى . »