محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

980

تاريخ الطبرى ( فارسي )

هر جور دلشان خواست ما را كشتند و اسير گرفتند ، به خدا من كسان را ملامت نمى - كنم كه ميان آسمان و زمين مردانى سفيدپوش را ديديم كه بر اسبان ابلق بودند و كس تاب آنها نداشت . » ابو رافع گويد : من طنابهاى خيمه را بلند كردم و گفتم : « اينان فرشتگان بوده‌اند . » و ابو لهب دست بلند كرد و ضربتى سخت به من زد . گويد : و من با او درآويختم و مرا بلند كرد و به زمين زد و روى من افتاد و مرا مىزد كه من مردى ضعيف بودم . و ام الفضل برخاست و يكى از ستونهاى خيمه را بگرفت و ضربتى بزد و سر او را به شدت زخمدار كرد و گفت : « او را ضعيف گير آوردى كه آقايش اينجا نيست . » و ابو لهب برخاست و زبون برفت و بيشتر از هفت روز زنده نبود كه خدا او را به آبله مبتلا كرد و جان بداد و پسرانش دو يا سه روز او را گذاشته بودند و به خاك نمىسپردند تا بو گرفت و اين به سبب آن بود كه قرشيان از سرايت آبله چون طاعون بيمناك بودند . عاقبت يكى از قرشيان به آنها گفت : « مگر شرم نداريد كه پدرتان در خانه اش بو گرفته و خاكش نمىكنيد ؟ » پسران ابو لهب گفتند : « از آبله مىترسيم . » مرد قرشى گفت : « بياييد كه ما نيز با شماييم . » آنگاه برفتند و از دور بر او آب ريختند كه دست به او نزنند . سپس جثه را برداشتند و بالاى مكه پاى ديوار نهادند و سنگ بر آن ريختند تا نهان شد . عبد الله بن عباس گويد : شبى كه قوم از بدر بازگشته بودند و اسيران در محوطه محبوس بودند پيمبر را خواب نبرد و ياران گفتند : « چه شد كه ترا خواب نمىبرد ؟ » پيمبر فرمود : « نالهء عباس را مىشنوم . » و هم ابن عباس گويد : آنكه عباس را به روز بدر اسير كرد ابو اليسر كعب