محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
977
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پس از آن پيمبر خدا روان شد تا به روحا رسيد و مسلمانان بيامدند و فيروزى را به او و همراهان وى مباركباد گفتند و سلمة بن سلامة بن وقش گفت : « مباركباد چه مىگوييد كه يك مشت پيران سرطاس بودند چون شتران بسته كه كشتيمشان . » پيمبر لبخند زد و گفت : « اى برادرزاده اينان بزرگان قوم بودند . » گويد : « مشركان اسير همراه پيمبر بودند كه چهل و چهار كس بودند و شمار كشتگان نيز چنين بود . عقبة بن ابى معيط و نضر بن حارث جزو اسيران بودند و چون به صفرا رسيدند نضر بن حارث را بكشت ، وى به دست على بن ابى طالب كشته شد . » ابن اسحاق گويد : « چنان كه يكى از مطلعان اهل مكه به من گفته پيمبر برفت تا به عرق الظبيه رسيد و عقبة بن ابى معيط را بكشت و هنگامى كه پيمبر به كشتن او فرمان داد گفت : « اى محمد كى به كودكانم ميرسد . » پيمبر گفت : « جهنم . » گويد : « عاصم بن ثابت بن ابى افلح انصارى وى را بكشت . » و هم در عرق الظبيه ابو هند ، غلام فروة بن عمر بياضى كه حجامتگر پيمبر خدا بود ، پيش آمد . وى از بدر بازمانده بود ولى در همه جنگهاى ديگر حاضر بود و پيمبر گفت : « ابو هند يكى از انصار است و به او زن بدهيد و دختر او را بگيريد . » و چنين كردند . پس از آن پيمبر به سوى مدينه شود و يك روز پيش از اسيران به آنجا رسيد . محمد بن اسحاق گويد : « وقتى اسيران را بياوردند سوده دختر زمعه همسر پيمبر به نزد خاندان عفرا بود كه بر عوف و معوذ پسران عفرا مىگريستند و اين پيش از آن بود كه حجاب بر زنان مقرر شود . » سوده گويد : پيش آل عفرا بودم كه آمدند و گفتند اسيران را آوردند و من