محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

978

تاريخ الطبرى ( فارسي )

به خانهء خويش رفتم و پيمبر خدا آنجا بود و ابو يزيد سهيل بن عمر در گوشهء اطاق و دستانش به گردن بسته بود و من چون او را بدين حال ديدم خوددارى نتوانستم و گفتم : « اى ابو يزيد تسليم شديد چرا دليرانه نمرديد ؟ » و گفتار پيمبر مرا به خود آورد كه مىگفت : « اى سوده بر ضد خدا و پيمبر او سخن مىكنى ؟ » گفتم : « اى پيمبر ، قسم به خدايى كه ترا به حق برانگيخت كه وقتى دستان ابو يزيد را به گردن بسته ديدم خوددارى نتوانستم و اين سخن بگفتم . » نبيه بن وهب گويد : وقتى اسيران را بياوردند پيمبر آنها را ميان ياران خويش بپراكند و گفت : « با اسيران نكويى كنيد . » گويد : « ابو عزيز بن عمير برادر مصعب بن عمير جزو اسيران بود . » ابو عزيز گويد : برادرم مصعب بر من گذشت و يكى از انصار مرا اسير مىگرفت و مصعب به دو گفت : « او را محكم بگير كه مادرش چيزدار است شايد آزادى او را از تو بخرد . » گويد : « وقتى از بدر مرا سوى مدينه مىآوردند همراه گروهى از انصار بودم و چون به غذا مىنشستند نان را به من مىدادند و خودشان خرما مىخوردند و اين به سبب سفارشى بود كه پيمبر دربارهء اسيران كرده بود و هر كس پاره نانى به دست مىآورد به من مىداد و من شرمگين مىشدم و به آنها پس مىدادم و باز به من مىدادند و دست به آن نمىزدند . » ابن اسحاق گويد : « نخستين كسى كه خبر شكست مشركان را به مدينه آورد حيسمان بن عبد الله بن اياس بود . » ابو جعفر گويد : واقدى حيسمان را پسر حابس خزاعى گفته است . و چون حيسمان بيامد به دو گفتند : « چه خبر دارى ؟ » گفت : « عتبة بن ربيعه و شيبة بن ربيعه و ابو الحكم بن هشام و امية بن خلف