محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

973

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پشت سر انداخته بودند و به روز حنين عمامه هاى سرخ داشتند ، فرشتگان در هيچيك از جنگها بجز بدر نجنگيدند و در جنگهاى ديگر به كمك آمدند اما ضربت نزدند . » معاذ بن عمرو بن جموح مىگفت : « وقتى پيمبر از كار دشمن فراغت يافت گفت : ابو جهل را در ميان كشتگان بجوييد . و نخستين كس كه ابو جهل را بديد من بودم . كار ابو جهل سخت مىنمود و مىگفتند : كسى به ابو الحكم دست نيابد . چون اين سخن شنيدم قصد وى كردم و چون به او رسيدم حمله بردم و ضربتى زدم كه پايش را از نيمهء ساق ببريد و به زمين افتاد و پسرش عكرمه ضربتى به بازوى من زد و دستم را ببريد كه از پوست به پهلويم آويخته بود و به كار جنگ از آن غافل ماندم و همه روز بجنگيدم و آن را به دنبال خود مىكشيدم و چون مايهء آزار من شد پا بر آن نهادم و بكندم و بينداختم . » معاذ تا به روزگار عثمان بن عفان زنده بود . پس از آن معوذ بن عفراء بر ابو جهل كه به زمين افتاده بود گذشت و چند ضربت به او زد كه بىحركت شد و هنوز رمقى داشت كه از او گذشت و همچنان جنگ كرد تا كشته شد . و چون پيمبر گفت كه ابو جهل را ميان كشتگان بجويند ، عبد الله بن مسعود به جستجو رفت و پيمبر گفت : « اگر در پيدا كردن او به زحمت افتاديد نيك بنگريد كه بر ران وى اثر زخمى هست كه من و او روزى بر سفرهء عبد الله بن جدعان درآويختيم و هر دو جوان بوديم و من از او كمسالتر بودم و او را به يك سو زدم كه بيفتاد و يكى از رانهايش زخمدار شد كه هنوز اثر آن به جاست . » عبد الله بن مسعود گويد : « وقتى ابو جهل را پيدا كردم هنوز رمقى داشت و پاى بر گردن او نهادم كه يك بار در مكه مرا اذيت كرده و لگد زده بود و گفتم : اى دشمن خدا خدايت زبون كرد ؟ »