محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
974
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « چگونه زبونم كرده است مردى بودهام كه به دست شما كشته شدهام ، به من بگو ظفر از كيست ؟ » گفتم : « از خدا و پيمبر اوست » به من گفت : « اى چوپانك گوسفندان ، به جايى سخت بالا رفته اى . » و من سر او را بريدم و پيش پيمبر خداى بردم و گفتم : « اين سر ابو جهل دشمن خدا است . » پيمبر گفت : « به خدايى كه جز او خدايى نيست چنين است ؟ » و صيغهء قسم پيمبر بدين گونه بود . گفتم : « آرى به خدايى كه جز او خدايى نيست چنين است . » و سر را پيش پاى پيمبر انداختم و او خدا را ستايش كرد . عايشه گويد : « وقتى پيمبر گفت كشتگان بدر را به چاه اندازند همه را بينداختند به جز امية بن خلف كه در زره خود باد كرده بود و چون خواستند او را حركت دهند از هم جدا شد و او را به جاى نهادند و خاك و سنگ بر رويش ريختند تا نهان شد . » و چون كشتگان را در چاه انداختند پيمبر بر چاه ايستاد و گفت : « اى مردم چاه ! آيا وعده اى را كه خدايتان به شما داده بود محقق يافتيد ؟ كه من وعده اى را كه خدايم به من داده بود محقق يافتم . » ياران پيمبر به دو گفتند : « اى پيمبر خداى آيا با مردگان سخن مىكنى ؟ » پيمبر گفت : « اينان بدانستند كه وعده اى را كه به آنها دادم حق بود . » عايشه گويد : كسان پنداشتهاند كه پيمبر فرمود : « شنيدهاند » اما واقع اينست كه فرمود : « دانستهاند . » انس بن مالك گويد : ياران پيمبر در دل شب شنيدند كه مىگفت : « اى مردم چاه ! اى عتبة بن ربيعه ، اى شيبة بن ربيعه ، اى امية بن خلف ، اى ابو جهل بن