محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
972
تاريخ الطبرى ( فارسي )
به اميه گفتم : « مىشنوى سياهزاده مىگويد : نبايد نجات يابد » پس از آن بلال فرياد زد : « اى ياران خدا ، سر كفر ، امية بن خلف نبايد نجات يابد . » و كسان ، ما را در ميان گرفتند و من به دفاع از اميه برخاستم و يكى پسر او را بزد كه بيفتاد و اميه چنان فرياد زد كه هرگز نظير آن نشنيده بودم ، و به دو گفتم : « فرار كن كه كارى از من ساخته نيست . » و كسان آنها را با شمشير بزدند تا كارشان تمام شد . عبد الرحمن بن عوف هميشه مىگفت : « خدا بلال را نيامرزد ، زره هايم رفت و اسيران مرا به كشتن داد . » يكى از مردم بنى غفار گويد : « من و پسر عمويم كه هر دو مشرك بوديم بر كوهى بالا رفتيم كه از آنجا محل بدر را مىديديم و منتظر بوديم بدانيم شكست از آن كيست و با غارتيان شركت كنيم . » گويد : « هنگامى كه بر كوه بوديم ابرى به ماه نزديك شد و صداى اسبان از آن شنيده مىشد و شنيدم كه يكى مىگفت : حيزوم پيش برو و پردهء قلب پسر عموى من پاره شد و بمرد ، من نيز نزديك بود هلاك شوم اما بر خودم تسلط يافتم . » ابو داود مازنى كه در بدر حضور داشته بود گويد : « به روز بدر به دنبال يكى از مشركان مىرفتم كه به او ضربت بزنم و پيش از آنكه شمشير من به دو رسد سرش بيفتاد و دانستم كه ديگرى او را كشته است . » ابى امامة بن سهل بن حنيف گويد : پدرم مىگفت : « پسر جان بروز بدر يكى از ما با شمشير خويش سوى مشركى اشاره مىكرد و پيش از آنكه شمشير به دو رسد سرش از پيكر مىافتاد . » عبد الله بن عباس گويد : « به روز بدر فرشتگان عمامه هاى سپيد داشتند كه به