محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
958
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ابن كلده و زمعة بن اسود و ابو جهل بن هشام و امية بن خلف و نبيه و منبه پسران حجاج و سهيل بن عمرو عمرو بن عبد ود . » پيمبر رو به كسان كرد و گفت : « مكه پاره هاى جگر خود را سوى شما انداخته است . » گويند : بسبس بن عمرو و عدى بن ابى الزغباء برفتند تا در بدر فرود آمدند و شتران خويش را كنار تپه اى نزديك آب بخوابانيدند و دلوى برگرفتند كه آب برآرند و مجدى بن عمرو جهنى بر لب آب بود و عدى و بسبس شنيدند كه كنيزى بر لب آب از كنيز ديگر قرض خويش مىخواست و كنيز بدهكار مىگفت : « فردا يا پس فردا كاروان مىرسد و من براى آنها كار مىكنم و قرض ترا مىدهم . » مجدى گفت : « راست مىگويى » و آنها را جدا كرد . و چون عدى و بسبس اين سخنان بشنيدند بر شتران خويش نشستند و پيش پيمبر رفتند و آنچه را شنيده بودند با وى بگفتند . ابو سفيان از روى احتياط پيش از كاروان بيامد تا لب آب رسيد و از مجدى بن عمرو پرسيد : « آيا كسى را نديدى ؟ » مجدى جواب داد : « كسى را كه مظنون باشد نديدم اما دو سوار ديدم كه شتران خويش را پهلوى اين تپه خوابانيدند و آب گرفتند و رفتند . » ابو سفيان به خفتن گاه شتران رفت و از پشگل آن برگرفت و بشكست كه هسته در آن بود و گفت : « به خدا اين علوفهء يثرب است . » و شتابان سوى ياران خود رفت و كاروان را از راه بگردانيد و راه ساحل گرفت و بدر را به سمت چپ نهاد و برفت تا دور شد . پس از آن قرشيان بيامدند و در جحفه فرود آمدند ، و جهيم بن صلت بن مخرمة بن مطلب بن عبد مناف خوابى ديد و گفت : « در ميان خواب و بيدارى اسب سوارى را ديدم كه بيامد و شترى همراه داشت و گفت : عتبة بن ربيعة و شيبة بن ربيعه و ابو الحكم