محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

952

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفتم : « چه خوابى ديده است ؟ » گفت : « اى بنى عبد المطلب ، اين بس نبود كه مردان شما پيمبرى كنند كه زنان شما نيز پيمبر شده‌اند ، عاتكه مىگويد در خواب ديده كه يكى گفته سه روز ديگر به قتلگاه خود بشتابيد ، ما سه روز صبر مىكنيم . اگر آنچه عاتكه گفته است باشد ، رخ مىدهد ، و اگر از پس از سه روز چيزى نباشد نامه اى مىنويسيم كه شما دروغگوترين خاندان عربيد . » عباس گويد : به خدا چندان سخن نكردم و قضيه را انكار كردم و گفتم عاتكه چنين خوابى نديده است پس از آن متفرق شديم و شبانگاه همهء زنان بنى عبد المطلب پيش من آمدند و گفتند : « به اين فاسق بدنهاد اجازه داديد به مردان شما ناسزا گويد و اكنون به زنان ناسزا گفت و تو شنيدى و غيرت نياوردى » عباس گويد : گفتم : « به خدا چنين بود و چندان سخن نكردم به خدا بار ديگر سوى او روم و اگر تكرار كرد سزايش بدهم . » گويد : صبحگاه روز سوم خواب عاتكه ، تند خوى و خشمگين بودم و پنداشتم كه فرصتى از دست رفته و مىخواستم آن را به دست آورم ، و سوى مسجد شدم و ابو جهل را ديدم و سوى او مىرفتم كه چيزى از آن باب بگويد و با او درافتم و او مردى سبك و پررو و بد زبان و بد چشم بود و ديدمش كه شتابان سوى در مسجد رفت و با خويش گفتم ملعون از بيم ناسزا شنيدن اين همه شتاب مىكند . گويد : اما او صداى ضمضم بن عمرو غفارى را شنيده بود و من نشنيده بودم كه در دل دره بر شتر خويش ايستاده بود و بينى شتر را بريده بود و جهاز آن را وارونه كرده بود و پيراهن خويش دريده بود و بانگ مىزد : « خطر ، خطر ، اموال شما كه همراه ابو سفيان است در خطر محمد و ياران اوست و بيم دارم بدان نرسيد ، كمك ، كمك . »