محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

951

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« برادر ديشب خوابى ديدم كه سخت بيمناكم و مىترسم كه شر و بليه اى به قوم تو رسد ، آنچه را با تو مىگويم مكتوم دار . » عباس گفت : « به خواب چه ديدى ؟ » عاتكه گفت : « به خواب ديدم كه سوارى بر شتر بيامد و به درهء مكه ايستاد و بانگ زد : اى مردم سنگستان سه روز ديگر سوى قتلگاه خويش شتابيد . و مردم بدور وى فراهم شدند آنگاه سوى مسجد رفت و مردم از دنبال وى برفتند . در آن هنگام با شتر خويش بالاى كعبه نمودار شد و باز بانگ زد مردم سنگستان سه روز ديگر سوى قتلگاه خويش شتابيد . آنگاه با شتر خويش بالاى ابو قيس نمودار شد و بانگ زد و همان سخن گفت ، پس از آن سنگى برگرفت و رها كرد كه همچنان بيامد تا به پايين كوه رسيد و درهم شكست و پاره هاى آن به همه خانه هاى مكه رسيد . » عباس گفت : « به خدا اين رؤيا را مكتوم دار و به هيچكس مگوى » پس از آن عباس برفت و وليد بن عتبة بن ربيعه را كه دوست وى بود بديد و خواب عاتكه را براى وى نقل كرد و گفت آن را مكتوم دارد . وليد نيز خواب را براى پدر خويش عتبة نقل كرد و قصه شايع شد و قرشيان از آن سخن آوردند . عباس گويد : صبحگاهان به طواف كعبه بودم و ابو جهل بن هشام با جمعى از قرشيان نشسته بودند و از خواب عاتكه سخن داشتند ، و چون ابو جهل مرا بديد گفت : « اى ابو الفضل وقتى طواف به سر بردى ، پيش ما بيا . » گويد : « و چون طواف به سر بردم ، پيش وى شدم و با آنها بنشستم . » ابو جهل گفت : « اى بنى عبد المطلب اين پيمبر زن از كى ميان شما پيدا شد ؟ » گفتم : « مقصود چيست ؟ » گفت : « خوابى كه عاتكه ديده است ؟ »