محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

950

تاريخ الطبرى ( فارسي )

انصارى گفت : « من او را اسير كرده‌ام . » پيمبر صلى الله عليه و سلم گفت : « خداوند فرشته اى را به كمك تو فرستاد . » على گويد : « از بنى عبد المطلب عباس و عقيل و نوفل بن حارث اسير شدند . » و هم على گويد : « به روز بدر كه آمادهء جنگ شديم در پناه پيمبر خدا بوديم و از همهء ما دليرتر بود و هيچيك از ما به دشمن از او نزديكتر نبود . » و هم او گويد : « به روز بدر سوارى به جز مقداد بن اسود ميان ما نبود و همه خفته بوديم به جز پيمبر كه كنار درختى ايستاده بود و تا صبح نماز مىخواند و دعا مىكرد . » محمد بن اسحاق گويد : « كاروان ابو سفيان كه از شام مىآمد ، سى يا چهل كس از قرشيان را به همراه داشت كه مخرمة بن نوفل و عمرو بن عاص از آن جمله بودند . عبد الله بن عباس گويد : وقتى پيمبر خبر يافت كه كاروان ابو سفيان از شام باز مىگردد به مسلمانان گفت : « اين كاروان قريش است كه اموالشان را همراه دارد ، برويد شايد خدا آن را غنيمت شما كند و بعضى روان شدند و بعضى سستى كردند كه گمان نداشتند جنگ مىشود . » گويد : ابو سفيان مراقب اخبار بود كه بر اموال كاروان بيمناك بود و يكى از كاروانيان به او خبر داد كه محمد ياران خويش را بر ضد تو و كاروان به راه انداخته و او محتاط شد و ضمضم بن عمرو غفارى را اجير كرد و سوى مكه فرستاد و گفت قرشيان را براى حفظ اموالشان راهى كند و بگويد كه محمد و يارانش سر تعرض كاروان دارند و ضمضم شتابان سوى مكه رفت . گويد : سه روز پيش از رسيدن ضمضم عاتكه دختر عبد المطلب خوابى ديد كه سخت بترسيد و كس به طلب برادر خود عباس بن عبد المطلب فرستاد و به دو گفت :