محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

911

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : و چون شب درآمد بر در خانهء او فراهم آمدند و مراقب بودند تا كى بخوابد و بر او تازند . و چون پيمبر اين را بديد به على بن ابى طالب گفت : « بر بستر من بخواب و جامهء سبز حضرمى مرا بپوش كه آسيبى از آنها به تو نمىرسد . » و چنان بود كه پيمبر به هنگام خفتن اين جامهء سبز را به تن مىكرد . ابو جعفر گويد : « بعضىها بر اين حكايت چنين افزوده‌اند كه پيمبر خداى به على گفت : اگر پسر ابى قحافه پيش تو آمد با وى بگو كه من سوى كوه ثور رفتم و پيش من آيد و تو غذايى براى من بفرست و بلدى براى من بگير كه مرا به راه مدينه هدايت كند و مركبى براى من بخر . » آنگاه پيمبر برفت و خدا ديدهء مراقبان وى را از ديدن او كور كرد و پيمبر از آنها گذشت . محمد بن كعب قرظى گويد : مراقبان فراهم آمده بودند و ابو جهل بن هشام نيز با آنها بود و هنگامى كه بر در خانهء پيمبر بودند با آنها گفت : « محمد پندارد كه اگر پيرو دين او شويد ، ملوك عرب و عجم مىشويد و پس از مرگ ، زنده مىشويد و باغى مانند باغ اردن داريد : و اگر به دين او نرويد كشته مىشويد و پس از مرگ زنده مىشويد و در آتش مىسوزيد . » گويد : و چون پيمبر از خانه درآمد مشتى خاك برگرفت و گفت : « بله ، من چنين مىگويم و تو نيز يكى از آنهايى . » و خدا چشمان آنها را غافل كرد كه پيمبر را نديدند و او خاك بر سرشان مىريخت ، و او اين آيات را مىخواند كه « * ( يس ، وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ ، إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ ، عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ ، تَنْزِيلَ الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ ، لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ ، لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلى أَكْثَرِهِمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ ، إِنَّا جَعَلْنا في أَعْناقِهِمْ أَغْلالًا فَهِيَ إِلَى الأَذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ . وَجَعَلْنا من ) *