محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

906

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مهاجرت كنند ، و اين فتنهء دومين بود كه پيمبر ياران خويش را بفرستاد و خود او نيز مهاجرت فرمود و در همين فتنه بود كه خدا اين آيه را نازل فرمود كه : « * ( وَقاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ « وَيَكُونَ الدِّينُ كُلُّه لِلَّه 8 : 39 ) * [ 1 ] » يعنى : با آنها جنگ كنيد تا فتنه نماند و همه دين خاص خدا باشد . عبد الله بن ابى بكر گويد : قرشيان پيش عبد الله بن ابى بن سلول شدند و با وى سخن كردند و عبد الله بن ابى گفت : « اين كارى بزرگ است و قوم من بى خبر من چنين كارى نمىكنند و من چنين چيزى نمىدانم . » و آنها برفتند و مردم از منى پراكنده شدند و خبر فاش شد و بدانستند كه چيزى بوده است و به طلب انصاريان برآمدند و سعد بن عباده و منذر بن عمرو را كه هر دو از نقيبان بودند بيافتند كه منذر بگريخت ولى سعد را بگرفتند و دستان وى را به گردنش بستند و به مكه آوردند و آزار دادند و موى او را مىكشيدند كه موى بسيار داشت . سعد گويد : من به دست قرشيان بودم كه تنى چند از آنها به سوى من آمدند كه از آن جمله مردى سپيد روى بود و با خويش گفتم اگر خبرى هست پيش اين مرد است و چون به من نزديك شد سيلى سختى به من زد و با خويش گفتم : پس از اين ديگر چيزى به نزد قرشيان نباشد ، در همان حال كه به دست آنها ببودم و مرا روى زمين مىكشيدند ، يكى از آنها نزديك من آمد گفت : « ميان تو و يكى از قرشيان پناه و پيمانى نيست ؟ » گفتم : « چرا ، من تجارت جبير بن مطعم و حارث بن اميه را پناه مىدادم و از تجاوز كسان حمايتشان مىكردم . » به من گفت : « نام اين دو كس را بلند بگوى و آنچه را ميان تو و آنها بوده است ياد كن . »

--> [ 1 ] انفال : 39