محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

900

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ما گفتيم : « رأى تو چيست ؟ » گفت : « رأى من آنست كه اين بنا ، يعنى كعبه را ، وانگذاريم و سوى آن نماز بريم . » گفتيم : « به خدا آنچه شنيده‌ايم پيمبر ما سوى شام نماز مىكند و ما مخالفت او را خوش نداريم . » براء گفت : « من سوى كعبه نماز مىكنم . » گفتيم : « ولى ما نمىكنيم . » گويد : « و چون وقت نماز مىرسيد ما سوى شام نماز مىكرديم و براء سوى كعبه نماز مىكرد تا به مكه رسيديم و بر رفتار براء عيب مىگرفتيم ولى از آن دست بر نمىداشت . و چون به مكه رسيديم به من گفت : بيا پيش پيمبر خدا رويم و از كارى كه در اين سفر كردم از او بپرسم كه از مخالفت شما دلم چركين شده است . » گويد : « بيرون شديم و به جستجوى پيمبر خدا رفتيم كه او را نمى - شناختيم و از پيش نديده بوديم و يكى از اهل مكه را ديديم و سراغ پيمبر را گرفتيم . » گفت : « آيا او را مىشناسيد ؟ » گفتيم : « نه . » گفت : « عباس بن عبد المطلب عموى وى را مىشناسيد ؟ » گفتيم : « آرى . » گويد : عباس را مىشناختيم از آن رو كه بازرگان بود و سوى ما مىآمد و آن شخص گفت : « وقتى وارد مسجد الحرام شديد پيمبر همانست كه با عباس بن عبد المطلب نشسته است . » گويد : « وارد مسجد شديم عباس نشسته بود و پيمبر خدا نيز با وى نشسته بود ، سلام كرديم و نزد وى نشستيم . » پيمبر به عباس گفت : « اين دو مرد را مىشناسى ؟ »