محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

901

تاريخ الطبرى ( فارسي )

عباس گفت : « آرى اين براء بن معرور سالار قوم خويش است و اين كعب بن مالك است . » گويد : « به خدا هرگز گفتار پيمبر خدا را فراموش نمىكنم كه فرمود همان شاعر ؟ » عباس گفت : « آرى . » براء بن معرور گفت : « اى پيمبر خداى من به اين سفر آمدم و خداى مرا به اسلام هدايت كرده بود و چنان ديدم كه اين بناء يعنى كعبه را پشت سر نگذارم و سوى آن نماز كردم و يارانم با من مخالفت كردند چنان كه دلم چركين شد ، راى تو چيست ؟ » پيمبر گفت : « بهتر است بر قبيلهء خويش بمانى . » و براء به قبلهء پيمبر بازگشت و سوى شام نماز مىكرد . گويد : « كسان وى گويند كه سوى كعبه نماز مىكرد تا درگذشت ، و اين درست نيست و ما بهتر دانيم . » گويد : « پس از آن براى حج رفتيم و در نيمهء ايام تشرين با پيمبر به نزديك عقبه وعده نهاديم و چون از حج فراغت يافتيم و شب وعدهء پيمبر رسيد ، ابو جابر عبد الله بن عمرو بن حرام با ما بود ، كه به او خبر داديم . ما كار خويش را از مشركان قوم نهان مىداشتيم ، اما با او گفتيم : اى ابو جابر ، تو از سروران قوم مانى و بيم داريم بر اين دين كه هستى هيزم جهنم شوى . آنگاه وى را به اسلام خوانديم و گفتيم كه در عقبه با پيمبر خدا وعده نهاده‌ايم ، و ابو جابر مسلمان شد و با ما به عقبه آمد و جزو نقيبان شد . » گويد : « و آن شب را در جاى خويش بوديم تا يك سوم شب گذشت و سوى وعده گاه پيمبر خدا شديم و مخفيانه راه سپرديم تا به درهء نزديك عقبه فراهم آمديم و هفتاد كس بوديم و دو زن نيز با ما بودند ، و در انتظار پيمبر مانديم كه بيامد و