محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
899
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و دو ركعت نماز كرد و نيزهء خويش برگرفت و سوى مجلس قوم بازگشت و اسيد بن حضير نيز با وى بود . » و چون قوم او را از دور بديد گفتند : « به خدا قسم سعد با چهره اى جز آن كه رفت باز مىگردد . » و چون سعد به نزديك قوم ايستاد گفت : « اى بنى عبد الاشهل مرا چگونه مىشناسيد ؟ » گفتند : « سالار و سرور مايى . » گفت : « زنان و مردان شما با من سخن نكنند تا به خدا و پيمبر او ايمان بيارند . » گويد : « به خدا همانشب در محلهء عبد الاشهل مرد و زنى كه مسلمان نشده باشد نبود . » پس از آن مصعب به منزل اسعد بن زراره بازگشت و مردم را به اسلام خواند و خانه اى از انصار نماند كه زنان و مردان آن مسلمان نشده باشند مگر تيرهء اوس الله كه شاعرشان ابو قيس اصلت صيفى از مسلمانى بازشان داشت و چنين بودند تا پيمبر به مدينه مهاجرت كرد و بدر و احد و خندق گذشت . گويد : « پس از آن مصعب بن عمير سوى مكه بازگشت و مسلمانان انصار با حجگزاران مشرك قوم خويش به مكه آمدند و با پيمبر در اواسط ايام تشريق به نزديك عقبه وعده نهادند كه خدا اراده فرموده بود پيمبر خويش را يارى كند و اسلام و مسلمانان را عزيز دارد و شرك و مشركان را ذليل كند . » از كعب بن مالك كه از حاضران عقبه بود و با پيمبر خدا در آنجا بيعت كرده بود روايت كردهاند كه ما با حجگزاران قوم خويش برفتيم و نماز مىكرديم و دين آموخته بوديم و سالار و سرور ما بر ابن معرور همراه ما بود ، و چون از مدينه درآمديم براءِ به ما گفت : « به خدا مرا رأيى هست ، آيا با من موافقت مىكنيد ؟ »