محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

892

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آنها را سوى خدا خواند و جوابى زشت دادند كه هيچيك از قبايل عرب زشتتر از آن پاسخ نداده بود . » محمد بن مسلم گويد : پيمبر به محل قبيلهء بنى عامر بن صعصعه آمد و آنها را سوى خدا خواند و يكى از آنها كه بيحره نام داشت گفت : « به خدا اگر اين جوان را از قريش مىگرفتم به وسيلهء او عربان را مىخوردم . » پس از آن بيحره به پيمبر گفت : « اگر ما پيرو تو شويم و خدايت بر مخالفان چيره كند آيا پس از تو كار با ما خواهد بود ؟ » پيمبر گفت : « اين كار به دست خداست كه آن را هر كجا خواهد نهد . » بيحره گفت : « ما سينه هاى خويش را در مقابل عربان سپر كنيم و چون غالب شدى كار به دست ديگران باشد ، ما احتياجى به اين كار نداريم » و دعوت او را نپذيرفتند . و چون مردم از حج بازگشتند بنى عامريان پيش يكى از پيران خويش رفتند كه سخت فرتوت بود و توان حج نداشت و هر سال كه از حج باز مىگشتند حوادث ايام زيارت را براى وى نقل مىكردند ، و چون آن سال به نزد وى شدند و از حوادث ايام زيارت پرسيد گفتند : « جوانى از قريش از طايفهء بنى عبد المطلب پيش ما آمد و مىگفت كه پيمبر خداست و ميخواست كه از او حمايت كنيم و او را به ديار خويش آريم . » گويد : و پير دست به سر نهاد و گفت : « اى بنى عامر ، آيا مىشود اين كار را تلافى كرد و او را جست ، بخدايى كه جان من به كف اوست هر اسماعيلى اين سخن بگويد به حق است ، چرا به او نپرداختيد ؟ » پيمبر خداى بدين گونه در هر موسم حج به نزد قبايل مىرفت و آنها را به خدا و اسلام دعوت مىكرد و خويشتن را با هدايت و رحمتى كه آورده بود بر آنها