محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

449

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و چون شعيا اين سخن با صديقه بگفت وى رو به قبله كرد و نماز كرد و تسبيح گفت و دعا كرد و گريست و با گريه و تضرع و اخلاص و توكل و صبر و ظن صادق به خداى ، گفت : « اى خدا ! اى پروردگار پروردگاران و خداى خدايان ! اى قدوس متقدس ، اى رحمان ، اى رحيم بخشاينده ، اى رئوفى كه خور و خواب ندارى ، عمل و رفتار نكوى مرا با بنى اسرائيل به ياد آر كه همه از تو بوده و بهتر از من دانى كه نهان و آشكار من از تو است » و خداى رحمان دعاى او را اجابت كرد كه بنده اى پارسا بود و به شعيا وحى كرد و فرمان داد به صديقه پادشاه بگويد كه خدا دعايت را اجابت كرد و پذيرفت و رحم آورد كه گريهء تو را بديد و مرگت را پانزده سال پس انداخت و ترا از دشمنت سخاريب پادشاه بابل و سپاهش رهايى داد . و چون شعيا اين سخن با شاه بگفت درد از وى برفت و بدى و غم ببريد و به سجده افتاد و گفت : « اى خداى من و پدرانم ! سجده و تسبيح و تكريم و تعظيم تو مىكنم تويى كه پادشاهى به هر كه خواهى دهى و از هر كه خواهى گيرى . هر كه را خواهى عزت دهى و هر كه را خواهى زبون كنى . داناى غيب و آشكارى اول و آخر و ظاهر و باطن تويى كه دعوت من پذيرفتى و به تضرع من رحم آوردى » . و چون شاه سر برداشت خدا به شعيا وحى كرد كه به شاه صديقه بگو به يكى از بندگان خود بگويد تا آب انجير بيارد و بر زخم نهد كه شفا يابد و به شود و شاه چنين كرد و شفا يافت . و شاه به شعياى پيمبر گفت : « از خدا بخواه به ما بگويد با دشمن ما چه خواهد كرد ؟ » خدا عز و جل به شعياى پيمبر گفت : « به شاه بگو شر دشمن را از تو بردارم و ترا از آنها رهايى دهم و صبحگاهان همگى به جز سنحاريب و پنج تن از دبيران وى بميرند . » و صبحگاهان بانگزنى بر در شهر آمد و بانگ زد اى پادشاه بنى اسرائيل خدا