محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

441

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پراكند و دشت و كوه از آنها پر شد و دل مردم شام از ترسشان آكنده شد و هلاك خويش را معاينه ديدند . و آسا قصه بشنيد و گروهى از قوم خويش را سوى آنها گسيل داشت و بگفت تا از شمار و كارشان خبر آرند و فرستادگان آسا برفتند و از بالاى تپه اى قوم را بديدند و سوى آسا باز گشتند و گفتند : « تا كنون چشم و گوش بنى آدم چون آنها و فيلان و اسبان و سوارانشان نديده و نشنيده و باور نداشتيم كه بدين شمار و سلاح مردم تواند بود كه عقل ما از شمارشان ناتوان شده و ياراى جنگشان نداريم و اميدمان ببريد . » و چون مردم شهر اين بشنيدند جامه دريدند و خاك به سر ريختند و در كوچه و بازار ناله سر دادند و از همديگر وداع كردند . آنگاه پيش شاه رفتند و گفتند ما همگى سوى اين قوم شويم و دست اطاعت دهيم شايد به ما رحم آرند و در ديارمان وا گذارند . شاه گفت : « خدا نكند كه دست در دست كافران نهيم و خانه و كتاب خدا را به بدكاران واگذاريم . » گفتند : « پس چاره اى بساز و از دوست و پروردگارت كه ما را به نصرت وى وعده مىدادى و به ايمان وى مىخواندى يارى بخواه ، اگر اين بليه از ما بر ندارد دست در دست دشمن مىنهيم شايد از كشته شدن برهيم . » . آسا گفت : « پروردگار مرا جز به تضرع و خوارى نرم نتوان كرد . » گفتند : « سوى وى شو شايد اجابت تو كند و بر ضعف ما رحم آرد كه دوست در اين حال دوست خود را وانگذارد . » آسا به نمازگاه رفت و تاج از سر بنهاد و خرقه پوشيد و بر خاكستر نشست . آنگاه دست به دعا برداشت و با دلى غمين و تضرع فراوان و اشك روان خدا را بخواند و گفت : « خدايا ! پروردگار هفت آسمان و پروردگار عرش عظيم . خداى