محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
440
تاريخ الطبرى ( فارسي )
آنگاه زرج گفت : « دوست آسا كجاست ؟ آيا تواند كه وى را از من مصون دارد ؟ هيچكس بر من چيره شدن نتواند . اگر آسا و دوست وى مرا و سپاهم را بنگرند جرأت پيكارم نكنند زيرا در قبال هر سپاهى او هزار سپاهى دارم . به زودى آسا اسير من شود و قوم وى را به اسيرى آرم » و همچنان آسا را تحقير كرد و سخنان ناروا در بارهء او گفت . و چون قصهء زرج و رفتار وى به آسا رسيد پروردگار خويش را بخواند و گفت : « خدايا تو كه آسمانها و زمين و مخلوق آن را به قدرت آفريدى و همه چيز در قبضهء تو است ، تو كه ملايمت دارى و سختى نيز دارى از تو خواهم كه به خطاهاى ما ننگرى و گناهانمان را كيفر ندهى و رحمت خويش را كه خاص خلايق كرده اى شامل ما كنى . ضعف ما و قوت دشمن بنگر ، قلب ما و كثرت دشمن ببين ، غم و تنگناى ما و شادى و آسايش دشمن ببين و زرج و سپاهش را به قدرتى كه فرعون و سپاهش را غرق كردى و موسى و قومش را نجات دادى به دريا غرق كن از تو خواهم كه ناگهان عذاب خويش را بر زرج و قومش فرود آرى . » در جواب به آسا گفته شد كه سخن تو را شنيدم و تضرع تو به من رسيد . من بر عرش خويش هستم و اگر زرج هندى و قوم وى را غرق كنم بنى اسرائيل و ديگران ندانند با آنها چه كردهام ولى دربارهء زرج و قوم وى قدرت نمايى كنم تا زحمت ايشان ببرم و غنيمتشان نصيب تو كنم و سپاهشان را به دست تو دهم تا دشمنان تو بدانند كه دوست آسا دوست خود را رها نكند و سپاه وى هزيمت نشود و مطيع وى نوميد نگردد من او را مهلت دهم تا از كار خويش فراغت يابد آنگاه وى را به - بندگى سوى تو كشانم و سپاهش بندگان تو و قومت شوند . » و زرج و كسانش بيامدند و بر ساحل ترشيش فرود آمدند و بيك روز جويها را بخشكانيدند و سبزه زارها را محو كردند و پرندگان بر آنها فرود آمد و وحش از آنها گريز نتوانست و چون به دو منزلى ايليا رسيدند زرج از آنجا سپاه خود را در ايليا