محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
439
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كار شاه بنى اسرائيل دانسته بودند بگفتند و از دوست آسا سخن آوردند . و چون زرج سخنانشان بشنيد آنها را به عزت خويش و آفتاب و ماه كه معبودشان بود سوگند داد كه از آنچه در ميان بنى اسرائيل ديدهاند چيزى مكتوم ندارند و آنها نيز بگفتند زرج گفت : « چون بنى اسرائيل دانستهاند كه شما به جاسوسى رفتهايد و از كارشان خبر يافتهايد از دوست اسا سخن كردهاند و دروغ گفتهاند و خواستهاند شما را بترسانند كه دوست اسا بيشتر از من سپاه و ابزار ندارد و قوم وى دليرتر و جسورتر از قوم من نباشند اگر هزار كس به مقابلهء من آرد من بيشتر آرم . » آنگاه بگفت تا به همه پيروان وى نوشتند تا از هر ولايت سپاه فراهم كنند و از ياجوج و ماجوج و ترك و فارس و اقوام ديگر كه مطيع وى بودند كمك خواست و چنين نوشت : « از زرج ، جبار هند و پادشاه زمينها ، به هر كس كه نامهء من به دو رسد مرا زمينى هست كه حاصل آن رسيده و مىخواهم كه عاملان فرستيد تا هر چه درو كنند غنيمت آنها كنم و اين قوم از من دورند و بر قسمتى از سرزمين من چيره شدهاند و بندگان مرا مقهور كردهاند و آنها را به كسانى بخشم كه با من بر ضدشان قيام كنند اگر تجهيزات نداريد تجهيزات شما پيش من است كه خزاين من بسته نيست . » و كسان از هر ولايت بر او فراهم آمدند و اسب و سوار و پياده و لوازم آوردند و چون فراهم شدند از خزاين خويش سلاح و تجهيزات داد و بگفت تا شمارشان كنند و يك هزار هزار و يكصد هزار بودند به جز سپاهى كه از بلاد وى آمده بود و بگفت تا يكصد مركب آماده كنند و استر آن را چهار چهار ببستند و بر هر چهار استر تخت و خيمه اى تعبيه كردند و در هر خيمه كنيزى بنشاندند و با هر مركب ده خادم و پنج فيل همراه كردند و هر سپاه وى يكصد هزار شد و يكصد كس از سران آنها را خاصهء خويش كرد كه با وى سوار شوند و در هر سپاه كسان نهاد و خطبه خواند و به جنگ ترغيب كرد و چون انبوه جماعت را بديد و با آنها برفت شوكت و شكوه وى در دل حاضران بيفزود و بزرگ شد .