محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

424

تاريخ الطبرى ( فارسي )

از سفال و حصارى از نقره و حصارى از طلا به دور شهر بر آرند و شيطانها شهر را با همه چهار پا و خزينه و مال و مردم ميان آسمان و زمين مىبردند . چنان بود كه كيكاوس مىخورد و مىنوشيد اما به آبريزگاه نمىرفت . آنگاه خدا عز و جل كس برانگيخت كه شهر كيكاوس را ويران كند و او به - شيطانهاى خويش فرمان داد تا كسى را كه آهنگ ويران كردن شهر داشت دفع كنند اما نتوانستند و چون كيكاوس ديد كه شيطانها تاب دفاع ندارند سران آنها را بكشت . كيكاوس پيوسته فيروز بود و با هر يك از پادشاهان در افتاد ظفر يافت و چنين بود تا از شوكت و ملك و توفيق مداوم به انديشه افتاد كه به آسمان بالا رود . از هشام بن محمد كلبى روايت كرده‌اند كه كيكاوس از خراسان به بابل آمد و گفت بر همه زمين تسلط يافته‌ام و بايد كار آسمان و ستارگان و بالاى آن را نيز بدانم و خدا نيرويى به دو داد كه با كسان خود در هوا بالا رفت تا به ابرها رسيدند آنگاه خداوند نيرو از آنها بگرفت و بيفتادند و هلاك شدند و او جان به در برد و آن روز به آبريز رفت و پادشاهيش تباهى گرفت و زمين پراكنده شد و شاهان ، بسيار شدند كه با آنها به پيكار بود و گاهى فيروز مىشد و زمانى مغلوب . گويد : كيكاوس به پيكار ديار يمن رفت و در آن هنگام پادشاه آنجا ذو الاذعار پسر ابرهه ذو المنار پسر رائش بود و چون به يمن رسيد ذو الاذعار به مقابلهء وى آمد و او فلج بود و پيش از آن براى جنگ برون نمىشد و چون كيكاوس با سپاه به سوى بلاد وى آمده بود با گروه حمير و اعقاب قحطان برون شد و بر او ظفر يافت و اسيرش كرد و اردويش را غارت كرد و كيكاوس را در چاهى كرد و طبقى بر آن نهاد . گويد : مردى به نام رستم كه دليرى نيرومند بود با ياران خود از سيستان در آمد و به پندار پارسيان ديار يمن را درنورديد و كبوس را كه همان كيكاوس بود