محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

416

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و چون سليمان بيامد و انگشتر را از امينه خواست گفت : « تو كيستى ؟ » گفت : « من سليمان پسر داودم . » امينه گفت : « دروغ گفتى تو سليمان پسر داود نيستى ، سليمان بيامد و انگشتر بگرفت و اينك بر تخت پادشاهى است . » سليمان بدانست كه نتيجهء گناهش ظاهر شده و برون شد و بر خانه هاى بنى اسرائيل مىگذشت و مىگفت : « من سليمانم » و خاك بر او مىريختند و ناسزا مىگفتند كه اين ديوانه را ببينيد كه پندارد سليمان پسر داود است . و چون چنين ديد به دريا رفت و براى مردم دريا ماهى به بازار مىبرد و هر روز دو ماهى به او مىدادند و شب يكى را به بهاى نان مىداد و ديگرى را بريان مىكرد و مىخورد و چهل روز بدين گونه گذشت به شمار ايامى كه در خانهء وى بت پرستيده بودند . و آصف و بزرگان بنى اسرائيل در آن چهل روز از حكومت دشمن خدا به حيرت بودند و آصف گفت : « اى گروه بنى اسرائيل آيا شما نيز چون من اختلاف حكومت پسر داود را ديده‌ايد ؟ » گفتند : « آرى . » گفت : « بگذاريد تا پيش زنان وى روم و بپرسم آيا در امور خاص وى نيز چون حكومت عامهء ناس تغييرى ديده‌اند . » و برفت و با زنان سليمان گفت : « آيا در رفتار پسر داود تغييرى ديده‌ايد ؟ » گفتند : « بدتر از همه در ايام خون از ما چشم نميپوشد و غسل جنابت نميكند » و آصف انا لله گفت و افزود كه اين بلايى بزرگ است . و سوى بنى اسرائيل رفت و گفت : « رفتار وى با خاصه بتراز عامه است . » و چون چهل روز به سر رسيد شيطان از تخت بگريخت و به دريا گذشت و انگشتر در آن افكند و ماهىاى آن را بلعيد و يكى از صيادان ، ماهى را بديد و بگرفت و سليمان آن روز براى او كار كرده بود و چون شب آمد و دو ماهى او را