محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

417

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بداد يكى همان ماهى بود كه انگشتر را بلعيده بود و سليمان دو ماهى خود را ببرد و يكى را كه انگشتر در شكم نداشت به بهاى نان داد و ماهى ديگر را بگرفت و شكم بشكافت كه بريان كند و انگشتر را از شكم آن به دست آورد و به دست كرد و سجدهء خدا كرد و پرنده و جن و انس بر او گرد آمد و مردم بيامدند و بدانست كه بليهء وى از ماجراى خانه اش بود و از گناه خويش توبه كرد و شيطانها را بگفت تا شيطان دريا را بيارند و آنها بگشتند تا وى را يافتند و بياوردند و سليمان درون سنگى را تهى كرد و شيطان را در آن كرد و آن را به سنگى ديگر بست و با آهن و سرب محكم كرد و بگفت تا به دريا افكنند . سدى دربارهء آيهء * ( وَلَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمانَ 38 : 34 ) * گويد : پيكرى كه بر تخت سليمان افكنده شد شيطان بود كه چهل روز بر تخت وى نشست . گويد : سليمان را يكصد زن بود كه يكى از آنها جراده نام داشت و از همه زنان محبوبتر بود و بيشتر از همه به دو نزديك بود و چون ناپاك بودى يا به حاجت رفتى انگشتر خويش را در آوردى و به هيچكس جز وى اطمينان نكردى . روزى جراده پيش سليمان آمد و گفت : « برادر من با فلانى اختلافى دارد ميخواهم كه چون پيش تو آيند به سود وى داورى كنى . » سليمان گفت : « چنين كنم » اما نكرد و چون به - بليه افتاد انگشتر به جراده داد و آبريزگاه شد و شيطان به صورت وى بيامد و گفت : « انگشتر را بده » و انگشتر را به دو داد كه برفت و به جاى سليمان نشست پس از آن سليمان بيامد و انگشتر را خواست و جراده گفت : « مگر نگرفتى ؟ » گفت : « نه » و از جاى خويش سرگردان برون شد . گويد : شيطان چهل روز ميان مردم داورى كرد و مردم از احكام وى شگفتى كردند و قاريان و علماى بنى اسرائيل فراهم آمدند و پيش زنان سليمان رفتند و گفتند : « ما از كار اين به شگفتيم كه اگر سليمان باشد عقلش رفته و احكام او عجيب است . » و زنان بگريستند ، پس از آن قاريان و عالمان بيامدند و خيره در او نگريستند