محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
415
تاريخ الطبرى ( فارسي )
جوانى بردبار و پارسا و فضيلت پيشه بودى ، در جوانى كارت استوار بود ، در جوانى از ناروايى دور بودى . » و سليمان آزرده شد و به خشم آمد و چون به خانهء خويش شد آصف را خواست و گفت : « از همه پيمبران سلف سخن كردى و همه را بى دريغ ستايش گفتى و چون به من رسيدى از فضيلت من در جوانى گفتى و از دوران سالخوردگى خاموش ماندى ، مگر در آخر روزگارم چه كردهام ؟ » آصف گفت : « از چهل روز پيش غير خدا را در خانهء تو پرستش مىكنند . » سليمان گفت : « در خانهء من ؟ » گفت : « در خانهء تو . » سليمان انا لله گفت و افزود : « دانستم كه چيزى شنيده بودى كه چنان سخن كردى . » آنگاه به خانه رفت و بت را بشكست و زن و نديمگان وى را عقوبت كرد و بگفت تا لباس طهارت بيارند و آن لباسى بود كه دوشيزگان مىرشتند و دوشيزگان مىبافتند و دوشيزگان مىشستند و زنى كه خون ديده بود بدان دست نمىزد و آن را بپوشيد و تنها به بيابان رفت و بگفت تا خاكستر بيارند و بر آن نشست و بناليد و پشيمانى كرد و به تذلل در خاكستر غلطيد و دعا و استغفار كرد و همى گفت « پروردگارا اين بليهء آل داود است كه جز ترا بپرستند » و بدين گونه تا شب بگريست و تضرع كرد آنگاه به خانهء خويش باز گشت . و زنى در خانهء سليمان بود امينه نام كه وقتى به آبريز مىشد يا زنى خواست ديد انگشتر به دو مىداد تا پاكيزه شود و انگشتر را جز با طهارت به دست نمىكرد و پادشاهى وى به انگشتر وابسته بود و آن روز به رسم هميشه انگشتر به او داد و به آبريز رفت و شيطان دريا كه نامش صخر بود به صورت سليمان پيش امينه آمد و انگشتر بگرفت و برفت و بر تخت سليمان نشست و پرنده و جن و انس بر او گرد آمد .