محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
410
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و ظرفى از عرق آن پر كنند . » و سليمان به پاسخ بلقيس گفت : « عرق اسبان » بلقيس گفت « راست گفتى » آنگاه گفت : « پروردگار چه رنگ دارد ؟ » ابن عباس گويد : سليمان از تخت فرو جست و به سجده رفت . و به گفتهء حسن از خود برفت و از تخت بيفتاد . ابن عباس گويد : سليمان برخاست و سپاهيان پراكنده شدند و فرشتهء خدا بيامد و گفت : « پروردگارت مىگويد تو را چه شد ؟ » سليمان گفت : « سؤالى از من كرد كه تكرار آن نيارم . » فرشته گفت : « پروردگارت ميگويد كه به تخت خويش باز گرد و بنشين و بلقيس را با سپاهيان همراهش بخوان و همه سپاهيان خويش را كه حاضر بودهاند بيار و از او و از آنها بپرس كه سؤالش چه بود ؟ » گويد : سليمان چنان كرد و چون همگان بيامدند وى عليه السلام به بلقيس گفت : « سؤال تو چه بود ؟ » بلقيس گفت : « ترا از آب زلالى پرسيدم كه نه از آسمان باشد نه از زمين . » سليمان گفت : « جواب دادم عرق اسبان . ديگر چه پرسيدى ؟ » بلقيس گفت : « سؤال ديگرى نكردم . » سليمان گفت : « پس چرا من از تخت افتادم . » بلقيس گفت : « ندانم چرا . » و از سپاه بلقيس پرسيد و جوابشان همان بود كه وى گفته بود . و هم از سپاه خويش از انس و جن و پرنده و همهء آنها كه حضور داشته بودند پرسيد و همگى گفتند : « اى پيمبر خداى جز آب زلال چيزى از تو نپرسيد » و فرشتهء خداى به سليمان گفته بود كه خدا ميگويد به جاى خويش باز گرد كه مشكل از