محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

779

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مردم متنسك با من بگويد تا آنچه مىخواهم بگويم . فرستادهء خسرو برفت و اين پيام با وى بگفت و او قسمهاى سخت خورد كه هر چه مردانشاه بخواهد و مايهء وهن شاهى نباشد بپذيرد و اين پيام را سالار زمزمه - گران براى وى برد . و مردانشاه خواست كه خسرو فرمان دهد تا گردنش را بزنند تا ننگ دست بريدگى بر وى نماند . و خسرو نا به دلخواه بگفت تا گردنش را بزدند كه نخواست قسم بشكند . و چون مهر هرمز پسر مردانشاه به نزد خسرو شد از نام وى و نام پدر و مرتبت وى پرسيد و او به پاسخ گفت كه مهر هرمز پسر مردانشاه فاذوسبان نيمروز است . خسرو گفت : « تو پسر مردى شريف و كارآمدى و ما فرمانبردارى و نيك - خواهى و كارآمدى وى را پاداش شايسته نداديم بيا و آنچه را گفته‌اند كار بند . » مهر هرمز با تبر زين چند ضربت به گردن وى زد كه كارگر نبود . خسرو جستجو كرد و حرزى در بازوى خويش يافت كه هر كه مىآويخت شمشير بر او كارگر نبود ، و حرز را از بازو بگشود و مهر هرمز ضربتى به دو زد كه هلاك شد . و چون خبر به شيرويه رسيد گريبان دريد و بگريست و بگفت تا پيكر وى را براى دفن كردن ببرند و بزرگان و عامه كسان به تشييع آن قيام كردند و بفرمود تا قاتل خسرو را بكشند . مدت پادشاهى خسرو سى و هشت سال بود و به ماه آذر روز ماه كشته شد . و شيرويه هفده برادر خويش را كه ادب آموخته و دلير و جوانمرد بودند بكشت و اين كار را به مشورت فيروز وزير خود و ترغيب شمطا پسر مرزين عامل خراج كرد و به بيماريها دچار شد و از دنيا خوشى نديد و مرگ وى در قصر