محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
778
تاريخ الطبرى ( فارسي )
آزارشان كرده بود نامزد كشتن وى شدند و هر كس پيش خسرو مىشد از او ناسزا مىشنيد و هيچكس او را نتوانست كشت . تا جوانى به نام مهر هرمز پسر مردانشاه براى كشتن وى بيامد . و چنان بود كه مردانشاه فاذوسبان خسرو بر ولايت نيمروز بود و مطيع و نيكخواه وى بود و خسرو دو سال پيش از خلع شدن سرانجام كار خويش را از منجمان پرسيد و به دو گفتند كه مرگ وى از جانب نيمروز باشد و به مردانشاه بد گمان شد و از او بترسيد كه مردى بزرگ بود و در آن ناحيه كس چون او قوت و قدرت نداشت و به وى نامه نوشت كه بيايد و چون بيامد بهانه مىجست تا او را بكشد اما نيافت و شرمش آمد كه اطاعت و نيكخواهى و خدمتگرى وى را دانسته بود و بر سر آن شد كه او را نگهدارد و بگويد تا دست راست وى را ببرند و در عوض ، مال فراوان به دو بذل كند و بهانه جست و دست راست وى را ببريد . و چنان بود كه قطع دست و پا و سر در ميدان شاهى بود و خسرو آن روز كه فرمان داده بود دست مردانشاه را ببرند كس فرستاد تا بدان او چه مىگويد و نظارگان چگونه سخن مىكنند . و چون دست راست مردانشاه را ببريدند آن را به - دست چپ گرفتند و ببوسيد و به كنار خويش گرفت و اشكريزان و نالان همى گفت : « دريغا بخشندهام ، دريغا تير افكنم ، دريغا خطا نويسم ، دريغا ضربت زنم ، دريغا بازى كنم ، دريغا عزيزم . » و چون فرستاده باز آمد و آنچه ديده بود و شنيده بود با خسرو بگفت رقت آورد و پشيمان شد و يكى از بزرگان را به نزد وى فرستاد و ابراز پشيمانى كرد و پيغام داد كه هر چه بخواهد و ميسر باشد مىپذيرد و به دو مىدهد . و مردانشاه به جواب خسرو را دعا كرد و گفت : « اى پادشاه كرم ترا نيك مىشناسم و سپاسگزارم و به يقين مىدانم كه اين كار كه نابه دلخواه با من كردى حكم قضا بود اكنون از تو چيزى مىخواهم قسم ياد كن كه دريغ نكنى و سوگند ترا يكى از