محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
765
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مرد تنها از آن دفاع توانست كرد . و چون مروزان ديد كه به آنجا راه نيست بر كوه مجاور شد كه رو به روى دژ آنها بود و تنگترين جاى دره را بديد كه فضاى باز بود و جايى مناسبتر از آنجا براى گشودن دژ نبود و به ياران خود گفت دو صف به بندند و يكباره بانگ زنند و او اسب خود را برد و با شتاب بدوانيد و بر جهانيد و از تنگه بگذشت و بالاى در رسيد و چون حميريان كار وى را بديدند گفتند : « اين شيطان است . » و مروزان به آنها تعرض كرد و به پارسى سخن كرد و بگفت تا بازوهاى همديگر را ببندند و از دژ فرودشان آورد و گروهى از آنها را بكشت و بعضى را اسير گرفت و قضيه را با خسرو پسر هرمز بنوشت از كار وى شگفتى كرد و به دو نوشت : هر كه را خواهى جانشين خويش كن و سوى من آى . گويد : مروزان را دو پسر بود يكى به زبان عربى دلبسته بود و راوى شعر بود و خرخسره نام داشت و ديگر چابكسوارى بود كه به فارسى سخن مىكرد و روش دهقانان داشت و مروزان ، خرخسره را بر يمن گماشت كه او را از همه فرزندان بيشتر دوست داشت و به راه افتاد و در يكى از ديار عرب بمرد و وى را به صندوقى نهادند و ببردند تا پيش خسرو رسيدند و بگفت تا صندوق را در خزانه نهادند و بر آن نوشتند : فلان كه چنين و چنان كرد در اين صندوق خفته است . و قصهء تنگناى كوه را نوشتند . پس از آن خسرو از عربمآبى خرخسره خبر يافت كه شعر روايت مىكرد و روش عربان گرفته بود و او را برداشت و باذان را به جاى وى بر گماشت و او آخر كس از واليان عجم بود كه سوى يمن رفت . و خسرو از بسيارى مال و اقسام جواهر و كالا و اسب كه فراهم داشت و ولايتهاى دشمن كه گشوده بود و آن توفيق كه در كارها داشت گردنفرازى كرد و بغرور افتاد و حريص شد ، در اموال مردم به ديدهء حسد نگريست و وصول خراج را به يكى از مردم دهكدهء خندق از ولايت بهر سير سپرد كه وى را فرخزاد پسر سمى گفتند كه مردم را