محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

749

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مگر نعمان كه وقتى به نزد خسرو شد مردى حقير ديد و به دو گفت : « آيا كار عربان را سامان توانى داد ؟ » نعمان پاسخ داد : « توانم داد . » خسرو گفت : « با برادران خويش چه مىكنى ؟ » نعمان گفت : « اگر به كار آنها درمانم به كار ديگران درمانده تر باشم . » و خسرو پادشاهى به او داد و جامه پوشانيد و تاجى داد كه شصت هزار درم بها داشت و به مرواريد و طلا آراسته بود . و چون نعمان از پيش خسرو بيامد و پادشاه شده بود عدى بن اوس مرينا به اسود گفت : « به ياد داشته باش كه به خلاف راى درست رفتى . » پس از آن عدى بن زيد در كليسايى غذايى بساخت و كس پيش ابن مرينا فرستاد كه با هر كه خواهى پيش من آى كه مرا با تو حاجتى هست . و ابن مرينا با جمعى بيامد و در كليسا بخوردند و بنوشيدند و عدى با عدى بن مرينا گفت : « اى عدى تو شايستهء آنى كه حق را بشناسى و كس را به سبب آن ملامت نكنى . دانم كه دوست داشتى رفيق تو اسود بن منذر به شاهى رسد نه رفيق من نعمان ، ولى مرا به كارى كه مانند آن خواستى كرد ملامت مكن و به سبب كارى كه اگر توانستى همان مىكردى كينهء مرا به دل مگير ، خواهم كه با من انصاف كنى كه بيش از آن نكردم كه مىخواستى كرد . » آنگاه عدى بن زيد براى بيعت برخاست و سوگند ياد كرد كه هرگز ناسزاى او نگويد و حادثه براى وى نخواهد و نيكى از او دريغ ندارد . و چون عدى بن زيد فراغت يافت عدى بن مرينا برخاست و مانند او سوگند ياد كرد كه تا زنده باشد ناسزاى او نگويد و حادثه براى او نخواهد . و نعمان برفت و به حيره مقر گرفت و عدى بن مرينا براى عدى بن زيد شعرى خواند بدين مضمون :