محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

748

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كلبى بود و قابوس بن منذر اكبر عموى نعمان ، عدى بن زيد و برادران وى را به نزد خسرو پسر هرمرد فرستاده بود كه جزو دبيران وى بودند و براى او ترجمانى مىكردند . و چون منذر بن منذر بمرد كار فرزندان خويش را به اياس بن قبيصه طائى سپرده بود و ماهى چند به اين كار پرداخت ، و خسرو مردى مىجست كه او را پادشاه عربان كند و عدى بن زيد را بخواست و گفت : « از بنى منذر كى به جا مانده و آيا چيزى از آنها انتظار توان داشت ؟ » عدى گفت : « از اين خاندان فرزندان منذر بن منذر به جا مانده‌اند كه مردانند . » خسرو گفت : « كس پيش آنها مىفرستم . » و نامه نوشت كه بيامدند و آنها را پيش عدى بن زيد فرود آورد و چنان بود كه عدى برادران نعمان را گراميتر مىداشت و چنان وا مىنمود كه اميدى از او ندارد و در خلوت با يكايك آنها مىگفت : « اگر شاه از شما پرسيد كه كار عربان را سامان توانيد داد گوييد : توانيم داد . مگر نعمان كه با او گفت : « اگر شاه دربارهء برادرانت از تو پرسيد بگو اگر به كار آنها درمانم به كار ديگران درمانده تو باشم . » درمانده تر باشم . » و يكى از بنى مرينا بود كه عدى نام داشت و پسر اوس بن مرينا بود و مردى شاعر و سر سخت بود و به اسود بن منذر مىگفت : « مىدانى كه به تو اميدوارم و مىخواهم كه به خلاف عدى بن زيد روى كه او خير خواه تو نيست . » اما اسود به گفتهء او اعتنا نكرد . و چون خسرو به عدى گفت تا پسران منذر را به نزد وى آرد ، آنها را يكى يكى به نزد وى برد كه با آنها سخن كرد و مردان ديد كه مانندشان كمتر ديده بود ، و چون پرسيد آيا كار ناحيهء خويش را سامان توانيد داد ؟ گفتند : توانيم داد .