محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
732
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« تدبير ندانم » بندى گفت كه جان خويش را براى نجات وى بذل مىكند و بگفت تا لباس خويش به وى دهد و با همراهان از دير برون شود ، و چنان كردند و پيش از آنكه دشمن برسد در كوه نهان شدند . و چون بهرام پسر سياوش بيامد ، بندى كه پوشش پرويز داشت از بالاى دير نمايان شد و او را به اين پندار انداخت كه پرويز است و از او خواست تا فردا مهلت دهد تا به صلح تسليم وى شود و بهرام دست از او بداشت ، پس از آن حيلهء وى بدانست و او را سوى چوبين برد كه او را به نزد بهرام پسر سياوش به زندان كرد . گويند : بهرام چوبين به دار الملك مدائن درآمد و به تخت نشست و بزرگان و سران بر او فراهم شدند و سخن كرد و ناسزاى پرويز گفت و مذمت او كرد و ميان او و سران قوم مناظره ها رفت كه هيچكس دل با او نداشت ولى بهرام به تخت شاهى نشست و تاج به سر نهاد و مردم از بيم اطاعت وى كردند . گويند : بهرام پسر سياوش با بندى همدل شد كه چوبين را بكشد و چوبين خبر يافت و بهرام را بكشت و بندى بگريخت و به آذربيجان رفت . پرويز برفت تا به انطاكيه رسيد و از آنجا به موريق پادشاه روم نامه نوشت و جمعى از همراهان خويش را سوى او فرستاد و كمك خواست و موريق پذيرفت و دختر خويش مريم را زن او كرد و پيش او فرستاد و ثيادوس برادر خويش را با شصت هزار سپاه روانه كرد با مردى سرجس نام كه تدبير امور سپاه كند و مردى ديگر كه نيروى وى برابر هزار مرد بود و شرط نهاد كه پرويز باجى را كه پدرانش از شاهان روم مىگرفته بودند نخواهد . و چون سپاه به نزد پرويز رسيد خوشدل شد و پنج روز آسوده باش داد آنگاه سياه راسان ديد و سالاران معين كرد و تيادوس و سرجس و دليرى كه برابر هزار مرد بود با سپاه بودند و با سپاه برفت تا به آذربيجان رسيد و به صحراى دنق فرود آمد و