محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

731

تاريخ الطبرى ( فارسي )

دراز شد و بهرام به پرويز گفت : « اى روسپىزاده كه در چادر كردان بزرگ شده اى ! » و سخنانى از اين گونه به زبان آورد و آنچه را پرويز گفته بود نپذيرفت و از ايرش جد بهرام سخن رفت و پرويز به دو گفت كه ايرش جد وى از منوچهر اطاعت مىكرده بود و با نهايت دل آزردگى از هم جدا شدند . بهرام را خواهرى بود كرديه نام كه زنى كامل و شايسته بود و او را به زنى گرفته بود و كرديه بهرام را از بد زبانى كه با شاه كرده بود سرزنش كرد و از او خواست كه به اطاعت شاه در آيد . اما بهرام نپذيرفت و ميان وى و خسرو شبيخونى بود و روز پس از شبيخون خسرو به نبردگاه آمد و چون آن سه ترك دلير وى را بديدند قصد او كردند و پرويز هر سه را به دست خويش بكشت و مردم را به پيكار ترغيب كرد و سستى آنها را بديد و مصمم شد كه به طلب كمك پيش يكى از شاهان شود و پيش پدر رفت و با وى مشورت كرد و او گفت كه سوى شاه روم شود و زنان خويش را به جاى امنى نهاد و با گروهى اندك كه بندى و بسطام و كردى برادر بهرام در آن ميانه بودند به راه افتاد . و چون از مداين برون شد قوم بيم كردند كه بهرام هرمز را به پادشاهى باز برد و از جانب وى به شاه روم نامه نويسد كه آنها را پس بفرستد و نابود شوند و اين قضيه را با پرويز بگفتند و اجازه خواستند كه هرمز را تلف كنند و او جواب نداد ، و بندى و بسطام و بعضى يارانشان سوى هرمز بازگشتند و او را خفه كردند و سوى خسرو بازگشتند و گفتند به طالع ميمون حركت كن و با شتاب برفتند تا به فرات رسيدند و از آن گذشتند و راه صحرا گرفتند و مردى به نام خرشيدان بلد راهشان بود و به ديرى رسيدند و آنجا فرود آمدند و سپاه بهرام به سالارى مردى به نام بهرام پسر سياوش در رسيد . و چون خبر يافتند ، بندى پرويز را از خواب بيدار كرد و گفت : « براى جان خويش تدبيرى كن كه دشمن بر در است » و خسرو گفت :