محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
718
تاريخ الطبرى ( فارسي )
موبدان گفت : « چيزى از سوى عربان باشد . » و كسرى نامه اى بدين مضمون نوشت : « از كسرى شاه شاهان به نعمان بن منذر ، اما بعد مرد دانايى را بفرست كه آنچه مىخواهم از او بپرسم . » و نعمان ، عبد المسيح بن عمرو بن حيان بن بقليه غسانى را بفرستاد و چون پيش كسرى آمد به دو گفت : « آنچه را از تو مىپرسم پاسخ توانى داد ؟ » عبد المسيح گفت : « شاه با من بگويد اگر دانم بگويم و گرنه بگويم كى داند . » و كسرى آنچه را ديده بود با وى بگفت . عبد المسيح گفت : « دايى من اين داند كه در مرتفعات شام مقر دارد و نامش سطيح است . » كسرى گفت : « پيش او شو و آنچه را با تو گفتم از او بپرس و پاسخ به من آر . » عبد المسيح بر نشست و پيش سطيح رفت كه نزديك مرگ بود و سلام كرد و درود گفت و سطيح جواب نيارست و عبد المسيح شعرى خواند كه خلاصهء مضمون آن چنين بود : « داناى بزرگ يمن كر باشد يا شنوا » « اينك پير طايفهء سنن پيش تو آمده » « كه فرستادهء سالار عجم است » و چون سطيح سخن وى بشنيد سر برداشت و گفت : « عبد المسيح ، بر شترى آمدى و سوى سطيح آمدى اما سوى ضريح آمدى ، شاه بنى ساسان ترا فرستاده ، براى لرزش ايوان فرستاده ، براى خاموشى نيران فرستاده ، براى خواب موبدان فرستاده ، شتران تنومند ديده كه اسبان تازى مىكشيده و دجله را در نور ديده و به همه ديار وى رسيده ، اى عبد المسيح وقتى تلاوت ( ت ) بسيار شود و صاحب هزاوه ( عصا ) بيايد و