محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
710
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : « برون شديم و بر خر خويش نشستيم و كودك را با خود برداشتيم . به خدا چنان شد كه كاروان از ما وا ماند و هيچكدام از خران آنها پيش از خر من نبود ، چنان كه يارانم مىگفتند : « اى دختر ابى ذويب باش تا با هم برويم مگر همين خر نبود كه بر آن آمدى . » و من مىگفتم : « به خدا همان است . » و آنها مىگفتند : « خوب چيزى شده . » گويد : به ديار بنى سعد شديم و زمينى از آن خشكتر ندانستم اما چون بازگشتيم گوسفندانم كه شبانگاه از چرا مىآمد سير و پر شير بود و مىدوشيديم و مىنوشيديم اما هيچكس شير نمىدوشيد و در پستانها يك قطره شير نبود . كسان قوم ما به چوپانان خويش مىگفتند گوسفندان را به جايى بريد كه چوپان دختر ابو ذويب مىبرد ، اما گوسفندان آنها گرسنه باز مىآمد و يك قطره شير نداشت و گوسفندان من پر شير بود و پيوسته در بركت خداى بوديم تا دو سال برفت و او را از شير بر گرفتم و هيچ كودك ديگر چون او رشد نداشت كه به دو سالگى طفلى درشت اندام بود . و او را پيش مادرش برديم و خوش داشتيم كه باز هم پيش ما بماند از بس بركت كه از او ديده بوديم و با مادرش سخن كرديم و گفتيم : « چه شود اگر پسرم را پيش من گذارى تا بزرگ شود كه از وباى مكه بر او بيم دارم » و چندان بگفتيم تا وى را با ما فرستاد و چند ماه پس از آنكه بازگشته بوديم يك روز با برادرش پشت خيمه ها بود كه برادرش دوان بيامد و به من و پدرش گفت : « دو مرد سفيد پوش آمدند و برادر قرشى مرا بينداختند و شكمش را بشكافتند و بكاويدند . » گويد : من و پدرش بدويديم و او را ديديم كه ايستاده بود و رنگش پريده بود و به دو گفتيم : « پسرم قصه چه بود ؟ » گفت : « دو مرد سپيد جامه بيامدند و مرا بيفكندند و شكمم را بشكافتند و چيزى