محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
711
تاريخ الطبرى ( فارسي )
در آن مىجستند كه ندانستم چه بود . » گويد : و ما سوى خيمه هاى خويش باز رفتيم و پدرش به من گفت : « حليمه بيم دارم پسر مجذوب شده باشد پيش از آنكه بدتر شود وى را به كسانش بده . » گويد : و او را ببرديم كه به مادرش دهيم و او گفت : « تو كه خوش داشتى پيش تو بماند چرا او را بياوردى ؟ » گفتم : « خدا پسرم را به رشد رسانيد و من كار خويش بكردم و از حوادث بر او بيم داشتم و او را پيش تو آوردم چنان كه خواستى . » گفت : « قصه اين نيست ، راست بگو . » گويد : و همچنان اصرار كرد تا قصه را نقل كردم و گفتم : « از شيطان بر او قصهء وى بيمناك شدم . » گفت : « به خدا شيطان به دو راه ندارد و پسرم چيزى مىشود ، مىخواهى كه را با تو بگويم ؟ » گفتم : « آرى بگوى . » گفت : « وقتى او را بار گرفتم نورى از من درآمد كه قصرهاى بصراى شام را براى من نمايان كرد ، به خدا حملى سبكتر و آسانتر از او نداشتم ، و چون وى را بنهادم دست به زمين نهاد و سر به آسمان برداشت او را پيش من گذار و آسوده خاطر برو . » شداد بن اوس گويد : روزى پيش پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم نشسته بوديم كه پيرى فرتوت از بنى عامر بيامد كه سالار قوم خويش بود و بر عصا تكيه داشت و پيش پيمبر بايستاد و وى را به جدش منسوب داشت و گفت : « پسر عبد المطلب ، شنيدهام پنداشته اى پيمبر خدايى و ترا با همان دين فرستاده كه ابراهيم و موسى و عيسى و ديگر پيمبران را فرستاده بود ، حقا بزرگ سخن آوردى كه پيمبران و خليفگان از دو خاندان بنى اسرائيل بودند اما تو از اين قومى كه سنگ و بت مىپرستيدهاند ترا با