محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

694

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و انتقام ما را بگيرد . اگر شاه خواهد انتظار ما را برآرد و اميد ما را محقق كند سپاهى با من فرستد كه دشمن از ديار ما برانند و آن را به ملك خويش بيفزايد كه سرزمين ما حاصل و بركت بسيار دارد و چون ديگر ولايت شاه از ديار عربان نيست . » كسرى گفت : « ميدانم كه ديار تو چنين است ، كدام سياهان بر شما تسلط يافته‌اند ، حبشه يا سند ؟ » ذو يزن گفت : « حبشه . » انوشيروان گفت : « ميخواهم كه انتظار ترا برآرم اما راه سپاه تا ديار تو دشوار است و خوش ندارم كه سپاه خويش به خطر افكنم ، دربارهء آنچه خواستى نظر مىكنم و خوش آمده اى . » آنگاه بگفت تا وى را منزل دهند و حرمت كنند و همچنان پيش كسرى ببود تا بمرد . و چنان بود كه ذو يزن قصيده اى به حميرى سرود و كسرى را ستايش كرد و چون براى وى ترجمه كردند آن را پسنديد . گويد : ريحانه دختر ذو جدن براى ابرهة الاشرم پسرى آورد كه نام وى را مسروق كرد و معدى كرب پسر ذو يزن بزرگ شد و باور نداشت كه ابرهه پدر او باشد و پيش مادر رفت و پرسيد : « پدر من كيست ؟ » مادرش گفت : « اشرم . » گفت : « به خدا چنين نيست كه اگر پدر من بود فلانى به من ناسزا نمىگفت . » مادر به دو گفت كه ابو مره فياض پدر تو است . و قصهء وى را بگفت و سخنان او در جان پسر اثر كرد و مدتى همچنان ببود تا اشرم بمرد و يكسوم پسر وى نيز بمرد ، آنگاه پسر ذو يزن سوى پادشاه روم رفت از آن رو كه كسرى در يارى پدرش سستى كرده بود ولى به نزد پادشاه روم نيز مقصود خوش را نيافت كه همكيش حبشيان بود و حمايت آنها مىكرد و به اين سبب سوى كسرى رفت و روزى كه بر نشسته بود در راه