محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
695
تاريخ الطبرى ( فارسي )
وى ايستاد و بانگ زد : « اى پادشاه مرا ميراثى پيش تو هست . » و چون شاه از سوارى باز آمد او را بخواست و گفت : « كيستى و ميراث تو چيست ؟ » گفت : « من پسر ذو يزن ، آن پير يمنىام كه وعدهء كمك به او دادى و به در تو مرد و آن وعده حق من و ميراث منست كه بايد از عهدهء آن بر آيى . » كسرى رقت كرد و بگفت تا مالى به دو دهند . و پسر برون شد و در هم مىپراكند و مردم مىربودند و كسرى به دو پيغام داد : « اين كار براى چه مىكنى ؟ » پسر پاسخ داد : « به طلب مال پيش تو نيامدم ، به طلب سپاه آمدم . » كسرى پيغام داد : « باش تا در كار تو بنگرم . » پس از آن كسرى در كار فرستادن سپاه همراه پسر ذو يزن با وزيران خويش مشورت كرد . موبدان گفت : « اى پادشاه ، اين غلام را حقى هست كه اينجا آمده و پدرش به - در شاه مرده و به دو وعده داده اى ، در زندانهاى شاه مردان دلير و شجاع هستند كه با وى توانى فرستاد كه اگر ظفر يابند از آن شاه باشد ، و اگر هلاك شوند از شرشان آسوده اى و مردم مملكت نيز آسودهاند و اين از صواب دور نباشد . » كسرى گفت : « راى درست همين است . » و بفرمود تا اين گونه مردان را كه به زندان بودند شمار كردند و هشتصد كس بودند كه فرماندهيشان را به يكى از چابكسواران خويش داد كه وهرز نام داشت و كسرى ويرا با هزار سوار برابر مىگرفت و مجهزشان كرد و بگفت تا آنها را بر هشت كشتى نشاندند كه در هر كشتى صد كس بود و دو كشتى از هشت كشتى فرو رفت و شش كشتى به سلامت ماند كه به ساحل حضرموت فرود آمدند و مسروق با يكصد هزار از حبش و حمير و عربان سوى آنها آمد و بسيار كس به پسر ذو يزن پيوست ، و وهرز بر ساحل دريا جاى گرفت و پشت به دريا داد .