محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
691
تاريخ الطبرى ( فارسي )
را با وى بفرست ، اگر هلاك شوند همان باشد كه خواسته اى و اگر بر ديار وى تسلط يافتند ملكى به ملك خويش افزوده اى » . كسرى گفت : « راى درست همين است ، شمار مردان زندانى را معلوم داريد » . و چون شمار كردند هشتصد مرد زندانى بود . كسرى گفت : « ببينيد بهتر از همه زندانى به نسب و خاندان كيست و او را سالارشان كنيد . » و هرز از همه زندانيان به نسب و خاندان برتر بود و مردى سالخورده بود و او را با سيف فرستاد و سالارى به دو داد و كسان را بر هشت كشتى نشاند و به هر كشتى صد مرد با آنچه به دريا بايسته بود و برفتند و چون به دل دريا شدند دو كشتى با هر كه در آن بود فرو شد و شش كشتى با ششصد مرد به ساحل يمن و سرزمين عدن رسيد كه وهرز و سيف بن ذى يزن از آن جمله بودند . و چون به سرزمين يمن قرار گرفتند و هرز به سيف گفت : « چه دارى ؟ » سيف گفت : « هر چه خواهى ، مرد عربى و اسب عربى و مردان خويش را با مردان تو همراه مىكنم تا با هم بميريم يا با هم ظفر يابيم » و هرز گفت : « انصاف دادى و نكو گفتى » . سيف از قوم خويش هر چه توانست فراهم آورد و مسروق بن ابرهه خبر يافت و سپاهيان حبشى خويش را فراهم كرد و سوى آنها روان شد و چون دو سپاه نزديك همديگر شد و كسان رو به روى يك ديگر فرود آمدند ، وهرز پسر خويش را كه نوزاد نام داشت با سوارى چند بفرستاد و گفت : « با آنها جنگى بكن تا ببينم جنگيدنشان چگونه است . » نوزاد برفت و جنگ انداخت و به جايى افتاد كه برون شدن نتوانست و وى را بكشتند ، و اين كينه وهرز را بيفزود و به جنگشان مصرتر شد ، و چون سپاه براى جنگ ايستاد و هرز گفت : « شاه آنها را به من بنماييد . »