محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

692

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفتند : « آن مرد را كه بر فيل نشسته و تاج به سر دارد و بر پيشانى او ياقوتى سرخ هست مىبينى ؟ » وهرز گفت : « آرى . » گفتند : « شاهشان همانست . » گفت : « بگذاريد باشد . » و مدتى بايستادند ، آنگاه وهرز گفت : « اكنون بر چه نشسته ؟ » گفتند : « بر اسب نشسته . » گفت : « بگذاريد باشد . » و مدتى ديگر بايستادند آنگاه وهرز گفت : « اكنون بر چه نشسته ؟ » گفتند : « بر استر نشسته . » گفت : « بچه خر ! زبون شد و ملكش به زبونى افتاد ، گوش به من داريد اكنون تيرى سوى او رها مىكنم ، اگر ديديد ياران وى ايستادند و حركت نكردند حركت نكنيد ، بدانيد كه تير من به نشانه نرسيد ، و اگر ديديد به دور او گرد آمدند تير من به دو رسيده و حمله آغاز كنيد . » آنگاه كمان به زه كرد و چنان كه گفته‌اند از بس سخت بود كس آن را زه نتوانست كرد و بگفت تا ابروهاى وى را ببستند آنگاه تيرى به كمان نهاد و سخت بكشيد و رها كرد كه به ياقوت پيشانى مسروق خورد و در سر وى فرو شد و از پشت سر بدر آمد و از مركب بيفتاد و حبشيان بر او گرد آمدند و پارسيان حمله بردند و هزيمت در حبشيان افتاد و بسيار كس كشته شد و باقيمانده به هر سو گريختند . و وهرز آهنگ صنعا كرد و چون به در شهر رسيد گفت : « هرگز پرچم من افتاده به درون نشود دروازه را ويران كنيد . » و دروازهء صنعا را ويران كردند و با پرچم افراشته در آمد كه پرچم را رو به روى او مىبردند . و چون وهرز بر يمن تسلط يافت و حبشيان را از آنجا برون راند به كسرى نوشت :