محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
690
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و چون سيف بن ذى يزن به نزد كسرى شد به خاك افتاد و گفت : « اى پادشاه ! بيگانه بر ديار ما چيره شده . » كسرى گفت : « كدام بيگانه ، حبشه يا سند ؟ » گفت : « حبشه و آمادهام كه مرا بر ضد آنها يارى دهى و از ديار من بيرون كنى و پادشاهى آنجا از تو باشد . » كسرى گفت : « سرزمين تو از سرزمين ما دور است و زمين كم حاصل است كه بز و شتر دارد و ما را بدان نياز نباشد و سپاه پارسيان را به سرزمين عرب كه بدان نياز ندارم درگير نكنم . » آنگاه بفرمود تا ده هزار درم به دو جايزه دهند و جامهء نكو پوشانيد و چون سيف بن ذى يزن برون شد درمها را بر كسان مىپراكند و زن و كودكان و غلامان و كنيزان مىربودند . و به كسرى گفتند كه اين عرب كه به او عطيه دادى درمهاى خويش بر مردم مىپراكند و غلامان و كودكان و كنيزان مىربايند . كسرى گفت : « اين مردى در خور اعتنا است ، وى را پيش من آريد . » و چون بيامد به دو گفت : « عطاى شاه را به مردم پراكندى ؟ » گفت : « مرا به عطيهء شاه چه حاجت كه كوههاى سرزمينم طلا و نقره است . » مىخواست شاه را بدان راغب كند كه بىاعتنايى او را ديده بود ، و افزود : « من پيش شاه آمدم كه ستم از من بر گيرد و زبونى از من بردارد . » كسرى گفت : « باش تا در كار تو بنگرم . » و سيف بن ذى يزن به نزد كسرى ببود . آنگاه كسرى مرزبانان و صاحبنظران را كه در امور خويش با آنها مشورت مىكرد فراهم آورد و گفت : « در كار اين مرد چه گوييد ؟ » يكى از آنها گفت : « اى پادشاه در زندانهاى تو مردانند كه بايد كشته شوند آنها