محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

689

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : و چون يكسوم پسر ابرهه بمرد پادشاهى حبشيان يمن به برادرش مسروق بن ابرهه رسيد و بليهء مردم يمن دراز شد و تسلط حبشيان بر يمن از وقتى ارياط آنجا در آمد تا وقتى پارسيان مسروق را بكشتند و حبشيان را برون راندند هفتاد و دو سال بود كه چهار پادشاه پياپى بودند : ارياط ، پس از او ابرهه ، پس از آن يكسوم بن ابرهه ، پس از آن مسروق بن ابرهه . آنگاه سيف بن ذى يزن حميرى كه كينهء ابو مره داشت برون شد و پيش قيصر پادشاه روم رفت و خواست تا حبشيان را برون كند و ولايت بگيرد و پادشاهى يمن را به هر كس از روميان كه خواهد دهد ، ولى شاه روم نپذيرفت و سيف بن ذى يزن منظور خويش را پيش او نيافت و به حيره رفت كه نعمان بن منذر از جانب كسرى عامل آنجا و قسمتى از سرزمين عراق بود و بليه و ذلت قوم خويش را با وى بگفت . نعمان به دو گفت : « من هر سال پيش كسرى ميروم پيش من باش تا وقت رفتنم در رسد و ترا همراه خويش ببرم . » و او پيش نعمان بماند تا وقتى كه سوى كسرى مىرفت و با وى برفت . و چون نعمان پيش كسرى رسيد و از كارى خويش فراغت يافت از سيف بن ذى يزن و مقصود وى سخن آورد و خواست كه به دو اجازه دهد و كسرى پذيرفت . و چنان بود كه كسرى در ايوان خويش مىنشست كه تاج در آن بود ، و تاج چون ظرفى بزرگ بود كه ياقوت و زمرد و مروادريد و طلا و نقره در آن به كار رفته بود و با زنجير طلا به طاق آويخته بود كه گردن وى تحمل آن نداشت و تاج به جامه ها پوشيده بود و چون كسرى به جاى خود مىنشست سر را داخل تاج مىكرد و چون قرار مىگرفت جامه از تاج بر مىگرفت و هر كه او را مىديد و از پيش نديده بود از هيبت وى به خاك مىافتاد .