محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

687

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كس را بيدار نديد برخاست و كثافت آورد و قبله كليسا را بيالود و مردار فراهم آورد و در آن افكند و ابرهه خبر يافت و سخت خشمگين شد و گفت : « عربان به حمايت خانه خويش اين كار كردند به خدا آن را سنگ به سنگ ويران مىكنم . » و به نجاشى نامه نوشت و قصه را خبر داد و از او خواست كه محمود فيل خود را بفرستد و آن فيلى بود كه در همه زمين به تنومندى و بزرگى و قوت آن بود . نجاشى فيل را بفرستاد و چون فيل برسيد ابرهه با مردم برفت و شاه حمير و نفيل بن حبيب خثعمى نيز با وى بودند و چون نزديك قوم شد بگفت تا ياران وى چهار پايان مردم را غارت كنند و شتران عبد المطلب را بگرفتند و نفيل دوست عبد المطلب بود كه با او در باره شتران خويش سخن كرد و نفيل با ابرهه سخن كرد و گفت : « اى شاه ! سالار عرب كه از همه والاتر است و شرف قديم دارد و كسان را بر اسب برد و مال بخشد و پيوسته اطعام كند پيش تو آمده . » نفيل عبد المطلب را پيش ابرهه برد كه به دو گفت : « چه مىخواهى ؟ » عبد المطلب گفت : « مىخواهم كه شتران مرا پس دهى . » ابرهه گفت : آنچه دربارهء تو شنيدم فريب بود ، پنداشتم دربارهء خانه كه مايهء شرف شماست با من سخن خواهى كرد . عبد المطلب گفت : « شتران مرا بده و اين تو و اين خانه كه خانه خدايى هست كه آن را حفظ مىكند . » ابرهه بگفت تا شتران وى را بدادند و آن را علامت زد و خاص قربان كرد و در حرم رها كرد تا چيزى از آن را بگيرند و پروردگار حرم به خشم آيد . آنگاه عبد المطلب به حرا بالا رفت و عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم و مطعم بن عدى و ابو مسعود ثقفى نيز همراه وى بودند و عبد المطلب شعرى بدين مضمون خواند : « خدايا هر كسى بار خويش را حفظ مىكند . »